• ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۲:۲۵
  • کد خبر: 378928
موزه های دفاع مقدس

با موتور، از چاله چوله ها عبور کردم و در همان چند متر اول ده ها توپ و خمپاره در نزدیکی من منفجر شد و هنوز خیلی راه نرفته بودم که موتور ترکش خورد و من پیاده به طرف قرارگاه راه افتادم. آتش آنقدر سنگین بود که ناچار می شدم مرتب روی زمین دراز بکشم.

به گزارش خبرنگار ایمنا، سید علی بنی لوح نویسنده کتاب عبدالله در این کتاب روایت هایی را از شهید عبدالله میثمی آورده است که در ادامه روایتی در کتاب آورده شده است می خوانید:

نیروها در خط مقدم شلمچه به سختی درگیر بودند و دیده بان های دشمن روی تمام منطقه دید داشتند وآتش بسیار زیادی را روی سر بچه ها می ریختند. وجب به وجب زمین می سوخت وعراقی ها دست بردار نبودند زیرا گلوی آن ها در دست یاران امام(ره) بود. باید خط مقدم در «نهرجاسم» ترمیم می شد و به خاکریز دفاعی مطمئنی می رسیدیم، اما چون نتیجه عملیات و رسیدن به پیروزی در ابهام بود تصمیم درمورد اجرای عملیات به خاطر این که فقط نیروهای لشکر امام حسین(ع) و لشکرنجف اشرف در آن شب وارد عمل می شدند به حسین خرازی و احمد کاظمی سپرده شد. یکی دو ساعت روی چگونگی مانور گردان ها بحث شد اما به خاطر شدت آتش دشمن، فرماندهان نتوانستند به نتیجه قطعی برسند. احمد کاظمی خسته از یکی دو شب بی خوابی، همان طور تکیه به گونه های زیرپل که حالا نقش سنگر فرماندهی را ایفا می کرد به خواب رفت، اما دقایقی نگذشته بود که نگران و سراسیمه بیدار شد و گفت که در خواب ملائکه بسیاری را دیده است که در حال حرکت به سمت زمین شلمچه هستند در حالی که در زیر بال های خود نقشه های عملیات حمل می کردند. احساس احمد از خواب این بود که مسئولیت سنگینی برشانه های فرماندهان نهاده شده و از هیبت خوابی که دیده بودهمچنان بهت زده بود.

در آن شرایط تردید بر اجرای عملیات همچنان باقی بود و بنابراین شد که استخاره کنیم. من باموتور به سنگر اصلی فرماندهی در خط دژ آمدم تا بوسیله تلفن موضوع را پیگیری کنم. آن زمان خطوط تلفن به صورت کابلی وبا امنیت بالا به خط مقدم قبلی رسیده بود. نیمه شب بود که به اصغر منتظر القائم تلفن زده وگفتم که همین حالا به خانه آیت الله صدیقین رته و برای یک موضوع مهم استخاره کند. ساعتی بعد جواب رسید که برای کار شما، جواب قرآن منفی و بد آمده است.

بالاخره تصمیم بر لغو عملیات شد و به دنبال آن تمام رفت و آمدها و انتقال نیرو و تدارکات به خط مقدم قطع شد و جبهه ما آرام گرفت، اما دشمن چون منتظر حمله ما بود همچنان به صورت وحشتناکی به ریختن آتش ادامه می داد. حسین و احمد هم در همان سنگر زیرپل به خواب رفتند. من برای شرکت در جلسه ای که به دنبال لغو عملیات تشکیل می شد باید به قرارگاه می رفتم. قرار تاکتیکی خاتم الانبیاء در چهارپنج کیلومتری ما و در گوشه منطقه «پنج ضلعی» بود که آن جا هم از آتش گسترده ی دشمن در آمان نبود.

با موتور، از چاله چوله ها عبور کردم و در همان چند متر اول ده ها توپ و خمپاره در نزدیکی من منفجر شد و هنوز خیلی راه نرفته بودم که موتور ترکش خورد و من پیاده به طرف قرارگاه راه افتادم. آتش آنقدر سنگین بود که ناچار می شدم مرتب روی زمین دراز بکشم و هرچند دقیقه ای صبر کنم تا دود سیاه ناشی از انفجارها کمتر شود. حالا ساعت دو نیمه شب بود و هیچ ترددی در مسیر اصلی منطقه که محل عبور من بود دیده نمی شد، فقط سرخی لحظه به لحظه انفجارها، مانند گل آتش دیده می شد در چنین حالتی صدای قلب تو، ندای الهی دوست داشتنی ای می شود که رنگ خدایی دارد و هرچند در سکوت، لحظه ها را می گذرانی اما همه وجود تو ذکر خدا می شود.

باخودگفتم: اگر مجروح شوی کسی نمی فهمد و کارت ساخته است. با انفجاری شدید به گوشه ای پرتاب شدم و تا خودم را جمع و جور کردم مشاهده کردم که در فاصله ای دور و در آن تاریکی فردی آرام و مطمئن درحال عبور از جاده به سمت من است. با خود گفتم: این دیگر کیست؟ این طوری اش را ندیده بودم. در این خلوتی مطلق جاده و این تیروترکش ها. اطراف او مرتب گلوله منفجر می شد، حتی در چندمتری او که ترکش های آن تا صدها متر وزوزکنان عبور می کرد ومی درید و پاره می کرد، اما آن سیاهی، بدون این که ذره ای خم شود و یا به سرعت خود اضافه کند، همچنان می آمد و نزدیک و نزدیک تر می شد و من به یکباره آقا عبدالله را در چند متری خود دیدم به طرف او دویدم و در آغوش خود کشیدم و نگران و مضطرب از این که آسیبی به او برسد، گفتم: حاج آقا کجا می ری؟ این وقت شب تو این تاریکی و انفجارهایی که می کشد و چاک چاک می کند؟ لبخند، همان لبخندبسیار زیبا و قشنگی که هیچ وقت از چهره ی او دور نمی شد، بله با همان لبخند آرام و دوست داشتنی دست های مرا میان دست هایش گرفت، میان دست هایی که هزاران بار برای خدا قنوت گرفته بود و گفت: حسین آقا کجاست؟ بچه ها کجا هستند؟ من برای عملیات راهی سنگر شما بودم.

او را کنار گونی ها که روی زمین ریخته بود نشاندم و دوزانو جلویش نشستم. نگران بودم که ترکشی از راه برسد و او را که حالا خیلی نورانی و آسمانی شده بود به خون بنشاند. حال و هوای او مثل روزهای آخر آقا مصطفی شده بود او دنبال شهادت بود و برای رسیدن به لحظه لقا سرازپا نمی شناخت، نگرانی من از آن جهت بودکه نکند حالا وقت موعود برای آقا عبدالله باشد، برای همین بود که خود را سپر وی کرده و او با من به صحبت نشسته بود، صحبت از شهادت و زیبایی به خدا رسیدن.

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 13 =