• ۹ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۹:۲۴
  • کد خبر: 377665
داستان کوتاه اتاق 1994

دوست دارم مادر به من زنگ بزند، اما در ایران که تلفن‌های عمومی زنگ نمی‌خورند. یکی از پرستارها می‌نشیند کنارم و با جملاتی امیدبخش سعی می‌کند حالم را بهتر کند، فایده‌ای ندارد. کافی است چند لحظه برود و تنها بمانم آن‌وقت است که میلیون‌ها ستاره از احساس گناه و سرافکندگی و نفرت آسمان ذهنم را می‌پوشاند...

به گزارش ایمنا، این قسمتی از داستان کوتاه «اتاق شماره ۱۹۴۱» نوشته؛ علیرضا معتمدکشاورزی از قزوین است. این داستان را که پیش‌تر در مجله الکترونیک ادبی «سروا» منتشر شده در ادامه می‌خوانید:

-«ممد همیشه میگفت دوست داره یه نفرو بکشه!»

۲۲ ژوئن

یک نصف روز را در اتاق، کنار رامین مانده بودم. اولین سرباز من. میدانستم به هیچ دردی نمیخورد، اما آن‌هایی که به هیچ دردی نمیخورند برای مردن فوقالعاده هستند. قبلش باید اتاق آن لندهور را پس بگیرم.

رو به رامین میشوم و میگویم: «آلمانو دوست داری؟ اذیت که نمی‌شی، مگه نه؟»

حرف نمیزند. وارد راهرو میشوم، کسی که به سمتم میآید تازهوارد است.

-«شما واسه کدوم اتاقید؟ لطفا برگردید اتاقتون.»

یکی میخوابانم زیر گوشش و برمیگردم، مرتیکه مرا نمیشناسد، اینجا همه باید مرا بشناسند. رامین نگاهش را از روی من به پنجره پرت میکند و عق میزند.

میروم مینشینم کنارش و به سکوی حیاط زل میزنم. ۲۲ ژوئن، بارباروسا، ما روسیه را شکست میدادیم. میگویم: «چند تا خیابون اونورتر یه داروخونه هست. باید قرص ضد تهوع بگیری اما اینجا بدون نسخه چیزی بهت نمی‌دن، ایران هم اینجوریه؟»

حیاط غوغایی شده است، سربازها دانهدانه به سمت کسی که پخش زمین شده است، میروند و یک گوشه از حیاط بهسرعت شبیه به سیبل تیراندازی میشود.

-«رامین می‌خوام رئیسو بکشم، گوشت با منه؟ تو اولین سرباز منی، باید کمکم کنی، مگه نه؟»

چند ساعت از شلوغی حیاط می‌گذرد. رو به رامین میشوم: «این یارو سرباز جدیده نمی‌خواد بزاره رامین، می‌گه لوت می‌دم، باید اول از شر این یارو خلاص شیم، می‌گن زنش بهش خیانت کرده افسرده شده، اومده اینجا...مگه نه؟»

رامین حرف نمیزد، حتی یک کلمه. در طول سال هم کمتر موقعی بود که کنار پنجره نباشد، حیاط هم که میرفت زیر پنجره اتاق مینشست.

-«من که می‌گم جاسوسه! وگرنه کی مخالفه که من دوباره رهبر این گروه بشم؟» چند ساعتی بود که به اتاقمان یک نفر اضافهشده بود، مشکوک بود، مرا هم نمیشناخت. همه گفته بودند که باید به من احترام بگذارد اما او فکر میکرد شوخی است یا ما دیوانه شدهایم. به نظر من که خودش دیوانه بود.

حال و احوال درستوحسابی نداشت. بهجای اینکه با سربازها و سرجوخهها همصحبت شود مدام میرفت کنار مستخدمها مینشست و با آن‌ها خوشوبش میکرد. همان روز هم چند بار گفت: «بالاخره فردا پسفردا از اینجا می رم از شرتون خلاص می‌شم.»

-«از آلمان؟»

شانههایش به بالا پرتاب شد و با حرص گفت: «نه خیر، آلمان کجاست دیگه؟ از این خراب شده.»

-«اما این کار یعنی خیانت به کشورت، مگه نه رامین؟»

رامین عق زد و به بیرون خیره شد.

-«کشور چیه؟ چرا چرند می‌گی؟»

اما راست میگفت اینجا خراب شده است، در و پیکر درستوحسابی ندارد، اما درستش میکنم. این نظم است که فرمانروایی میکند، اول قدرت بعد نظم. امروز نهار باز گوشت کباب کرده بودند، اگر جنگ هم این‌ها را نکشد، این گوشت و خون حیوانات روزی امانشان را میبرد.

-«رامین اسم اون پسره چیه؟... نگاه کن کجارو نشون می‌دم! اونی که تنها داره فوتبال بازی می‌کنه؟... با توأم رامین! نمیشناسیش؟ همونی که هر روز با یکی درگیر می‌شه.» نامش به خاطرم نمیماند، غیر از رامین، نام کمتر کسی یادم میماند؛ اما او کمتر از رامین نیست.

با خشونتی که دارد میتواند به دردم بخورد. شاید باید با او کلک اینجاسوس مارموز را بکنم. خودش است، اول او را با یک ملافه از پشت خفه میکنیم و بعد نوبت رئیس است. آلمان مرا فراموش نخواهد کرد. هیتلر کبیر، رهبر رایش آلمان بزرگ. -«گوشت با منه رامین؟!»

۲۳ ژوئن

-«اسمت چی بود؟»

-«به تو چه؟ مگه زنمی؟»

باید گردنش را میگرفتم و آنقدر گلویش را فشار میدادم که حتی یک مولکول هم از هوا نتواند وارد ریههای کوفتیاش شود، اما نیازش داشتم، پفیوز.

-«این یارو جدیده هست اومده اتاق ما!»

-«کدوم خریو می گی؟»

- «روبهرو رو نگاه کن، رو نیمکت کنار درخت نشسته همونی که داره کتاب می خونه.»

-«خب؟»

-«دیروز وقت نهار میگفت از تو خوشش نمیاد، اون روزم که خانوادت اومده بودن به مادرت چپچپ نگاه میکرد!»

-« به درک.»

بلند شدم از کنارش و به سمت اتاق رفتم. بیست سی دقیقه بعد هم آن جاسوس وارد شد و گفت که فردا برای چند روز میرود مرخصی و نیست، با این وجود باید خودم فردا قبل رفتن کلکش را میکندم. زمان نباید هدر برود، زمان هم زیرمجموعه نظم است.

۲۴ ژوئن

بهآرامی وارد راهرو شدم، کسی نبود، همه برای نهار به سالن غذاخوری رفته بودند اما میدانستم که او به خاطر جمع کردن لباسهایش نمیرود.

دمپاییهایم را نرسیده به اتاق درآوردم و بدون کوچکترین صدایی وارد اتاق شدم. نزدیک چهارچوب پنجره ایستاده بود و نفس عمیق میکشید. ملافه دستم را آماده کردم و از پشت انداختم دور صورتش و به سمت خودم کشیدمش، تمام صورتش زیر ملافه مانده بود و جان میداد، بیشتر فشار دادم و زمانی که دیگر تقلایی ازش نمیدیدم رهایش کردم و قبل از اینکه کسی بیاید به سمت حیاط دویدم.

۱ تیر

برای بار آخر با چهره ملتمسانه به پدر خیره شدم، لبخندی زدم، چشمانش را بست و به پایین نگاه کرد. وارد اتاق شدم سه پزشک و یک پرستار زن آن سمت میز نشسته بودند و هرکدام با روپوشی سفید و قلم و کاغذی در دست به آدم القا میکردند که صد درصد بیماری.

همین که نشستم گفتم: «به خدا آقای دکتر من چیزیم ن...»

-«می دونم عزیزم، ما هم نگفتیم خداینکرده چیزیته، اسمتون؟»

-«رضا، رضا اسدی»

-«توو پروندتون نوشته که یک ماه پیش همسرتون...»

سرم پر از صداهای نامعلوم همیشگی شد، تنها لب زدن دکتر را میدیدم و چیزی متوجه نمیشدم.

-«... بههرحال آقا رضا شما برای یه مدت کوتاهی باید پیش ما بمونی تا دوره هات بگذره، الآن هم وقت نهاره، اولین جلسه ما می‌مونه واسه فردا صبح. وسایل با خودت آوردی؟»

-«ب...بله.»

-«این خانم اتاقتو نشون می‌ده، دو تا هماتاقی داری، اتاق شماره ۱۹۴۱.»

نور خورشید به داخل راهرو نمیرسید، مهتابیها هم یکی درمیان یا خاموش بودند یا چشمک میزدند. پرستار جلوتر از من حرکت میکرد و هرچند گاهی تذکری، سلامی یا احوالپرسیای با یکی از بیماران میکرد، چندنفری هم به من سلام دادند اما جرئت پاسخ دادن نداشتم، وارد راهروی دیگری شدیم که پرستار گفت: «این راهروی اتاق شماست، ته این راهرو هم...ای واااای.»

شروع به دویدن کرد. یکی از بیمارها زده بود زیر گوش پرستار. از قضا هماتاقی من هم بود، ممد هیتلر!

به نظر من قبل از اینکه خودم بفهمم، باید به من معرفیاش میکردن، حداقل آن پرستار باید چیزی میگفت، چرا فکر میکنند من مثل اینهایی که اینجا هستند یکتختهام کم است! وارد اتاق که شدم بدون سلام دادن به کسی، یکراست رفتم روی تخت و زیر پتو خوابیدم، ساعت ۱۲:۴۰ دقیقه ظهر بود، چند ساعتی خوابیدم بیدار که شدم ساعت یک بود. فاجعه.

زمان نمیگذرد، دیر می گذرد. دلم برای مادر تنگشده. حتی برای زمانی که چرند میگفتم و او سرم فریاد میکشید که باید بس کنم. دلم آن عصبانیتها و دادوفریادهایش را میخواهد، اینجا، جای من نیست؛ اما... اما من آن کارها را انجام دادم و شاید حالا این تاوانش است، نباید ناراحت باشم، بیشتر از اینها لیاقتم است، من یک آدم پست و کثافت و لجن هستم، اما...اما دیوانه نیستم، وای که چقدر سخت است. سرم را از پتو بیرون میآورم و به کسی که زیر پنجره نشسته است میگویم: «شما چند وقته اینجایید؟»

نگاهی به من میاندازد و عق میزند.

۲ تیر

-«الوو...الو مامان، سلام مامان. توروخدا بیاید منو از اینجا ببرید.»

نمیتوانم صحبت کنم، بیزاری و کلافگی اختیارم را مختل کرده، مغزم کار نمیکند. تلفن را میگذارم و همانجا مینشینم و شروع میکنم به تخلیه کردن چاه چشمانم.

دوست دارم مادر به من زنگ بزند، اما در ایران که تلفنهای عمومی زنگ نمیخورند. یکی از پرستارها مینشیند کنارم و با جملاتی امیدبخش سعی میکند حالم را بهتر کند، فایدهای ندارد.

کافی است چند لحظه برود و تنها بمانم آنوقت است که میلیونها ستاره از احساس گناه و سرافکندگی و نفرت آسمان ذهنم را میپوشاند، درست وسط روز روشن مغزم تاریک میشود. یکی را میخواهم صبح تا شب با من حرف بزند. خوابها را تنهایی سر میکنم، تحمل، تحمل میکنم.

-«آقای اسدی...آقای اسدی...»

سرم را برمیگردانم.

-«بیاید آقا، تلفن با شما کار داره.»

مادر بود. با بدبختی آشنا پیدا کرده بودند که بهجای تیمارستان چندین جلسه مداوم به روانپزشک مراجعه کنم. دومین روز تابستان است و من تقریباً با تمام پرستارهای این مجموعه همصحبت شدم، خوشحال بودم، اگر میدانستم این کابوس به این زودی تمام میشود با ممد هیتلر تلخی نمیکردم، او که گناهی ندارد، نمیفهمد، تقصیر از من است که میفهمم و باز هم مانند نفهمها برخورد میکنم.

 همانقدر که در بدبختی زمان دیر می گذرد در انتظار خوشبختی همزمان اداواصول خودش را درمیآورد. باید خودم را مشغول کنم. به حیاط میروم و کتاب را باز میکنم: «زندگی یکرشته رنجهایی بود که مدام شدیدتر میشد و با سرعت پیوسته... (۱)»

۳ تیر

مادر گفته بود که قبل از نهار میآیند دنبالم، باید وسایلم را جمع میکردم. سپرده بودند به ممدهیتلر دروغ بگویم که میروم مرخصی؛ چون ممکن است دردسرساز شود. رامین هم که حرف نمیزد، فقط قبل از اینکه برود برای نهار باید با او خداحافظی میکردم.

دیشب اولین بار بود که آن کابوسها را ندیدم، نباید فکرم را درگیرش میکردم. شاید خدا مرا بخشیده باشد، مگر گناهی هست که جای بخشش نداشته باشد، مردم غارت میکنند دزدی میکنند، خدا می بخشتشان، من که گناه بزرگی... نه نباید فکر کنم. سردرد سراغم میآید و باز مانند همیشه کنترل اعصابم را به دست میگیرد. سرم را بین دستانم میگیرم و مانند دستگاه پرس تا میتوانم فشار میدهم.

-«رضا جان، سلام پسرم، قربونت بشم بیا بریم.»

خیالم راحت میشود، از خوشحالی، بهت می گیرتم و بدون حرف زدن وسایلم را برمیدارم و وارد راهرو میشوم، اول مادر و بعد پدر بغلم میکنند و ازم میخواهند که در ماشین منتظرشان بمانم تا کارهای ترخیصم را انجام دهند، میروم و داخل ماشین مینشینم.

۱ تیر

نجیب میدانست که اگر توپ وارد دروازه حسین شود، کارش زار است. همیشه طوری به توپ ضربه میزد که یا به دروازه نرسد یا از گوشه و کناری برود بیرون؛ اما همچنان استرس داشت.

هنوز آخرین باری را که اشتباهی در اتاق حسین را زده بود به خاطر دارد. تا همین هفته پیش صورت نجیب را به همه نشان میداد و داد میزد: «بادمجون نمی خواید؟ نجیب یدونه داره.» بعد شروع به خندههای بیسروتهش میکرد تا یکی از پرستارها بیاید سراغش و سرش داد بزند. نجیب بدون اینکه کسی بفهمد اشک میریخت و برای ویکتوریایش توضیح میداد که حسین دیوانه است.

همه میدانستند که نجیب میتواند هر روز بعد از نهار با رادیوی آقای مرادی، بوفه دار تیمارستان، چنددقیقهای به موزیک گوش دهد، اگر نه تا شب باید یکی را کنارش میگذاشتی تا با او درد و دل کند و اشک بریزد و بعضاً بگوید که چقدر عاشق ویکتوریا است؛ آخرش هم اضافه کند که: «اگر توو حیاط با آقا حسین فوتبال بازی میکنم واسه اینه که فردا رفتم خواستگاری، چیزیم از اون یارو دیوید بکهام کم نباشه.» بعد دوباره میزد زیر گریه و میگفت: «به خدا مجبورش کردن با اون ازدواج کنه، وگرنه اون منو می خواد، به خدا راست می گم، به جون خودم.»

امروز هم مانند چند سال گذشته نجیب داشت، رادیو را از آقای مرادی میگرفت که چشمش افتاد به کسی که با پدر و مادرش وارد حیاط شد: «وای آقای مرادی یکی دیگه، بنده خدا یعنی چشه؟ ایبابا!»

-«ایشالا که خیره نجیب جان.»

-«ایشالا...ایشالا... راستی آقای مرادی شما می دونید که آقا محمد گیاهخواره؟»

-«ممد هیتلر! آره، چطور؟»

-«وای آقای مرادی اون روز یه حرفایی میزدا، میگفت دوست داره یه نفرو بکشه، من که حرفشم میزنم دستام می لرزه.»

-«حرفه، می زنه دیگه. جدی نگیر.»

-«حق با شماست، اما این آقاحسین خیلی زرنگه ها، برگشت بهش گفت تو که دلت نمیاد گوشت حیوونارو بخوری چجوری می خوای آدم بکشی؟ می دونید چی گفت؟ وای...وای...»

-«چی گفت؟»

نجیب سرش را نزدیک آقای مرادی برد و آرام و با ترس گفت: «گفتش من گوشت نمیخورم که بیشتر زنده بمونم، واسه اینکه بیشتر آدم بکشم.»

-«ولش کن نجیب جان، برو آهنگتو گوش بده.»

نجیب رادیو را به آغوش کشید و مانند همیشه به کنج حیاط رفت و لبه سکو نشست و شروع کرد به موج گرفتن از رادیو: «تا چند روز آینده در نواحی شمالی کشور شاهد کاهش دما.... آقای سیاحتی به نظر شما با توجه به کاهش قیمت.... وزیر کشور نروژ برای انجام... بازیکنان تیم «رئال مادرید» دیشب با دو گل «دیوید بکهام» تیم «اوساسونا» را در زمین خودشان شکست دادند، اما متأسفانه خوشحالی این پیروزی برای بکهام آنچنان طولانی نشد و امروز صبح خبر خودکشی «ویکتوریا کرولاین» یا همون ویکتوریا بکهام همه طرفداران و بازیکنان تیم رئال و بهخصوص خود دیوید بکهام رو شوک زده کرد، ویکتوریا کرولاین خواننده، ترانهسرا، مدل و ...» نجیب پخش زمین شده بود و رامین بهتر از هرکسی از پشت پنجره میدید که چگونه در چند ثانیه تمام جمعیت حیاط در چندمتر جمع شدند.

۲ تیر

-«به درک.»

بعد از رفتن ممدهیتلر، حسین هم بلند شد و رفت به درمانگاه تیمارستان ملاقات نجیب. از دیروز این چهارمین سرمی بود که پوستش را سوراخ میکرد و مایعی رقیق را وارد بدنش میریخت، حسین به یکی از پرستارها گفته بود که: «نمیشه یه چی بریزید این توو که دیگه چیزی یادش نیاد؟»

-«نمی‌شه که آقا حسین، شما دوست داری چیزی یادت نیاد؟ همهچیز رو فراموش کنی؟»

-«اگه قراره تا آخر عمرم اینجا بمونم چه فرقی داره؟»

-«نه نمی‌شه.»

حسین چند دقیقه کنار نجیب نشست و برگشت به حیاط، حوصله بچههایی که میشناخت را نداشت، رفت و کنار کسی که کتاب میخواند و دیروز وارد مجموعه شده بود، نشست.

-«واسه چی اومدی اینجا؟»

-«اشتباهی شده بود. فردا دارم مرخص می شم، ایشالا شما هم زودتر خوب بشید از اینجا در بیاید.»

-«اینجا که کسی رو خوب نمی کنن.»

-«چرا دیگه، از اسمش که معلومه؛ تیمارستان، تیمار یعنی بهتر کردن. تازه جدیدا تیمارستان هم نمی نویسن، مرکز رواندرمانی یا روانپزشکی یا یه چی توو این مایهها، درستش هم همینه به نظر من، تیمارستان یه جوریه، اینجا روی بیمارا ازلحاظ روانی کار می کنن که بهتر بشن.»

-«اینجا فقط ما رو نگه می دارن که اون بیرون نباشیم.»

۳ تیر

نجیب از درمانگاه مرخص شد و به کمک حسین و یکی از پرستارها پلهها را از طبقه بالا به پایین آمد. وقت نهار بود و پزشک گفته بود که: «نجیب باید چند روزی رو توو اتاق خودش بمونه، وعدههای غذایش هم همونجا بدید بخوره. اگر هم تونستید کاری کنید که گریه کنه، براش خوبه که خالی بشه.» پرستاری که همراه آنها بود، برای انجام کارهای ترخیص یکی از بیماران به اتاق مدیریت رفت و از حسین خواست تا نجیب را به اتاقش ببرد.

-«نجیب می تونی تا اتاقت بری، من برم غذاتو بیارم؟»

نجیب سرش را به پایین حرکت داد و با قدمهای آرامی به سمت اتاقش رفت. در این چند روز نجیب لب از لب باز نکرد، گویا فکش به ماشه یک هفتتیر وصل بود که اگر کمی بازش میکرد، قلبش بهوسیله گلوله از سینهاش بیرون میافتاد. راهرو را تا انتها رفت. شماره اتاقش را فراموش کرده بود، میدانست که ۱۹۴۳ برای حسین است اما اتاق خودش ۱۹۴۱ بود یا ۱۹۴۲ یادش نمیآمد.

حالت تهوع داشت، سرش گیج میرفت و به پاهایش اطمینان نداشت، وارد اتاق شماره ۱۹۴۱ شد و رفت نزدیک پنجره تا نفسش تازه شود. بعدازآن اتفاق گوشهایش سنگین شده بود.

سخت متوجه اطراف میشد، داروها هم کار را بدتر کرده بودند. چشمانش را بست و با خودش فکر کرد که شاید ویکتوریا برای او خودکشی کرده باشد، از دوری او، نجیب مطمئن بود، همانقدر که خودش عاشق و شیفته ویکتوریاست او هم همانقدر نجیب را دوست دارد، دوریاش برایش سخت است. خواست گریه کند که دیگر چشمانش چیزی ندید و مغزش گفت که تقلا کن. تقلا کرد و آخرین تصویری که در ذهنش مجسم شد، رادیو آقای مرادی بود.

حسین یکی از زیتونهای غذای نجیب را خورد و با سینی به سمت اتاق رفت، کسی نبود، اتاق خودش را هم نگاه کرد ولی خالی بود، رامین را دید که از انتهای راهرو به سمت او میآید، داد زد: «رامین، نجیب رو ندیدی؟» رامین عق زد و به سمت حیاط دوید. نجیب مرده بود و حسین هم بعد از برداشتن ملافه از روی صورت کسی که در اتاق مجاورش به زمین افتاده بود این را فهمید. به سمت پنجره رفت، رامین کنار آبخوری صورتش را میشست.

آن تازهوارد که دیروز با حسین صحبت کرده بود از پنجره ماشین به تابلوی تیمارستان نگاه میکرد، حیاط بعد از نهار شلوغ شده بود، نجیب سرجایش نبود و بهجایش ممد هیتلر روی سکو ایستاده بود و در میان آن همهمهها دست چپش را به پهلویش چسبانده بود و دست راستش را رو به خورشید که در زاویه ۸۰ درجه آسمان قرار داشت، دراز کرده بود و با نهایت جدیت در ذهنش به این فکر میکرد که باید اتاق رئیس را پس بگیرد.



پانوشت:

۱: قسمتی از داستان بلند «مرگ ایوان ایلیچ» اثر لئو تولستوی.

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 3 =