• ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۱۰:۰۳
  • کد خبر: 376153
سروا شهر در شب

«فوق‌العاده است، فوق‌العاده است لئونی! چطور می‌تواند اینگونه اعتراف کند؟ چون فقط ما دو نفر اینجا هستیم؟ یا چون برایش مهم نیست؟ یا این راهی‌ است که وقتی برایش مهم است و نمی‌خواهد کسی بداند از آن استفاده می‌کند؟»

به گزارش ایمنا، این سطرهایی از داستان «شهر در شب»؛ اثر «الیزابت هرور» است. شهر در شب را می‌توان داستانی شهری محسوب کرد. در ادامه این داستان کوتاه را که پیش‌تر در نخستین مجله ادبی الکترونیک «سروا» منتشر شده بود؛ با ترجمه «کوثر دخیل‌علیان» می‌خوانید: 

دو دختر قد بلند در امتداد خیابان شلوغ سیدنی راه می رفتند: دختر مو طلایی، لئونی، با زیبایی طبیعی فوق العاده‌اش، درحالی که به چپ و راستش توجهی نداشت،  و جنی؛  دختری تیره موی، که با اولین جفت کفش پاشنه بلندش در خیابان قدم بر می داشت. او در هنگام صحبت بر می گشت تا لئونی را نگاه کند، اما سر لئونی هرگز نمی‌چرخید. خیرگی نگاه لئونی و وقار رفتارش به نظر جنی غیرطبیعی آمد.

جنی شانزده و نیم سال داشت و دقیقا یک روز بود که در دفتری مشغول به کار شده بود. این بعد از ظهر گویی معجزه‌ای از معجزه ها بود؛ او به جای اینکه مستقیم به خانه برود و به مادرش درباره‌ پیچیدگی کار و درست کردن چایی بگوید، با لئونی زیبا که فردی خبره بود و هفده سال و سه ماه داشت، بیرون می رفت. جنی وارد زندگی شب‌های سیدنی شده بود و این بخشی از بزرگ شدنش به حساب می‌آمد. او فکر کرد که این نخستین باری است که شب است و در خیابان‌های اصلی شهر راه می رود. به لئونی گفت: «هیچوقت، نمی‌دونستم که شهر اینهمه چراغ داره.» لئونی لبخند زد.

آنها از یک سینما با تهویه‌ای مطبوع گذر کردند و خنکای ناشی از آن، هوای ملایم آن شب را برای لحظه ای برهم زد. عطر غلیظ شکوفه‌های یاسمن در راهروی گلفروشی پخش می‌شد و در آنجا می‌ماند؛ یک تبلیغ زیرکانه. جنی با شگفتی نفس عمیقی کشید. با استنشاق بوی تند قهوه‌ تازه، احساس گرسنگی کرد.
لئونی با لحن کشدار و لهجه‌ای که بعد از ترک مدرسه پیدا کرده بود و به عنوان سپری برای خودآگاهی‌اش از آن استفاده می‌کرد، گفت: «تقریبا رسیدیم». جنی گفت: «خوبه». در حالی که به درخشش شهر و جمعیتی از مردم جوان خیره شده بود که انگار همه‌ آنها می‌دانستند که کجا می‌روند و به هنگام رسیدن چه خواهند کرد. محو لباس‌هایشان شده بود و برای اولین بار به زیباییِ لباس آبی جدیدش شک کرد.


پیچیدگی و اطمینان همه‌جا دیده می‌شد. در نهایت، نشستن در محیطی بسته، پشت یک میز دونفره، همراه با لئونی برایش آرامش بخش بود. در حالی که آنها منو را مطالعه می‌کردند، خانم پیش خدمت با دفترچه‌اش آماده‌ سفارش گرفتن بود. او در آیینه‌ مقابلش به تصویر خودش خیره شده بود. آنها بالاخره بر سر استیک گریل شده و ساندی توافق کردند و پیش خدمت رفت. رفتارشان سرد، جدی و بی‌تفاوت بود.
سپس تنها شدند، در معرض دید یکدیگر بودند، با نگاه‌های اجتناب ناپذیرشان و میز کوچکی که آنها را معذب می کرد.

دست های لئونی نرم و صاف و ناخن‌هایش بلند و برق انداخته بودند. لئونی به تکه‌ای از استیک داخل ظرفش کره مالید. جانی در کیفش دنبال دستمال کاغذی گشت و بینی‌اش را تمیز کرد، گرچه به آن نیازی نداشت. در یک لحظه با هم شروع به حرف زدن کردند؛   «فکر کنم این…»، «تو چطوری…» با شرمندگی خندیدند و بر اینکه طرف مقابلشان اول حرفش را بزند اصرار کردند.

در نهایت لئونی گفت: «فقط می خواستم ازت بپرسم که روز اولت چطور بود.»
«خب، همه چیز خیلی جدید بود برام…» جنی حرفش را فروخورد و به یاد آورد که با لئونی در محل کار آشنا شده است. او اضافه کرد: «ولی فکر کنم خیلی دوستش داشته باشم.»
لئونی با آرامش گفت:‌ «ازش متنفرم. دخترای دیگه ازم خوششون نمیاد و منم از اونا خوشم نمیاد. امروز متوجهش شدی؟»

لحن رک لئونی باعث شد شرمندگی، بُهت و هواخواهی جنی را فرا بگیرد. او گفت: «آره. فهمیدم یه چیزی هست.» حتی قبل از آنکه لئونی او را دعوت کند که بعد از کار بیرون بروند، جنی در دل سمت لئونی را گرفته بود. بخشی از آن به این دلیل بود که آنها سه نفر در برابر یک نفر بودند و بخشی به خاطر این بود که آن دخترها رفتار خودشیرینی از خود نشان می دادند.

جنی بدون اینکه به چیزی نگاه کند، به ظرفش خیره شد، که در آن استیک گریل شده، یک حلقه آناناس، تعدادی نخودسبز و چیپس خانگی به چشم می خورد، درحالی که تمام وجود جنی درگیر این قضاوت بود. خجالت زدگی‌ خود را فراموش کرد و گفت:‌ «فقط به خاطر اینه که تو متفاوتی. به خاطر همین تو محل کار اینجوریه». جنی می خواست ادامه دهد که لئونی حرفش را قطع کرد: «بهت گفتن که من لیتوانیایی هستم؟»
«آره، ولی منظور من این نبود.» ذهن نپروریده‌اش برای توضیح تفاوتی که حس کرده بود درگیر شد. چیز ظریف‌تری وجود داشت؛ چیزی مهم‌تر از جذابیت‌های ظاهری، لهجه تصنعی و تابعیت خارجی‌اش؛ یک چیز اساسی تر.

لئونی کنجکاو و علاقمند بود. گفت: «منظورت چیه؟» جنی دستپاچه شد. از روی ناچاری گفت: «نمی‌دونم. اما می‌دونم که درست فکر می‌کنم.» لئونی بی‌درنگ پرسید: «تو هم متفاوتی؟» جنی در حالی که کارد و چنگالش را بر می داشت گفت: «آره. گمونم هستم.»

«اینه که ما رو می سازه.» لئونی لبخند زد، لبخندی عریض و غیر قابل وصف که دندان‌های مرتب سفیدش را نمایان می‌کرد. جنی لبخند او را پاسخ گفت و به شدت حس شادمانی کرد. رفتار لئونی بسیار دوستانه بود و بسیار شبیه او به نظر می‌رسید. آنها حتما شبیه هم بودند، وگرنه لئونی از او نمی خواست که با هم بیرون بروند. اکنون که آنها با هم وقت می گذراندند، خوشنودتر از هر زمان دیگری به نظر می رسید. لئونی قطعه‌ دیگری از استیکش را کره زد و پرسید: «تو همیشه توی سیدنی زندگی می‌کردی؟» 

یک سوال از زندگی؛ این اولین قدم در آداب شروع یک دوستی است، درست شبیه بچه ها، که کمی جسورانه، و کمی خجولانه از هم می پرسند: «اسمت چیه؟ خونتون کجاست؟ کدوم مدرسه می‌ری؟»
جنی گفت: «نه. من وقتی سیزده سالم بود از روستا اومدم. تا اون موقع توی منلی زندگی می کردم. تو از کی اومدی اینجا؟» جنی علاقه مند به دانستن پیشینه‌ خارجی لئونی بود، اما شک داشت که آن را مطرح کند. دوست داشت بداند، خارج از کشور بودن چه حسی دارد. لئونی گفت: «وقتی یک سالم بود. و خب، چیز زیادی از کشور خودم نمیدونم. حتی به سختی میتونم اون زبونو صحبت کنم».

جنی در حالی که غذایش را می‌خورد به او گوش می‌داد و متوجه شد که او اصلا از ملیتش خجالت نمی‌کشید؛ در نتیجه، مشکلی نداشت که گاهی با هم درباره‌اش صحبت کنند. هر دوی آنها ناگهان ذوق زده و مشتاق شدند و می خواستند که بدانند و بگویند اما هنوز یادشان بود که با احتیاط قدم بردارند و سعی در پنهان کردنش کنند.  

پیش خدمت میز آنها را تمیز کرد و رفتار لئولی تغییر کرد. به نظر می‌آمد حوصله‌اش سر رفته است. او ابروهای کمانی اش را بالا برد و گفت: «به گمونم تو خیلی از دخترای منلی رو میشناسی اگه چند سال اونجا بودی.» جنی فکر کرد که چه اتفاقی افتاده است؟ چه کاری انجام داده است؟ او قبل از جواب دادن کمی درنگ کرد. احساس بدبختی کرد. او فکر کرد که: مردم از کسانی که دوستی نداشته اند متنفرند و اینکه لئونی دیگر نمیخواهد که با او بیرون برود.

بازگشت پیش خدمت با ساندی های کارامل به او فرصت داد تا نگرانی اش را تا حدودی بپوشاند. زمانی که پیشخدمت رفت، جنی خندید و گفت:‌ «خب، نه، خیلی نمی شناسم.» لئونی گفت: «اوه؟» آنچه جنی گفت بیش از این نیاز به توضیح داشت. «میدونی، من به مدرسه کینلسلیک رفتم که مایل‌ها دورتر از منلی بود و دختری از منطقه‌ ما اونجا نبود.» بیانش متقاعد کننده نبود. دوباره خندید. از سکوت به وحشت آمد. گفت: «فکر نمی کنم کسی را ملاقات کرده باشم تا چند مدت قبل که به مدرسه‌ کسب و کار رفتم.» لئونی بی وقفه و با سردی گفت: «یعنی الان با دخترای کالج دوستی؟» و قاشقش را در سس کاراملش فرو می کرد.

اشک‌ها چشمان جنی را می‌آزردند. با عصبانیت به بستنی جلویش نگاه کرد. نمی توانست دروغ بگوید. هیچوقت قادر به چنین کاری نبود. حتی در چنین لحظه‌ای، حقیقت ضعیف، عاری از احساس و مریض باید می‌آمد. «خب، بعضی از اونا رو امروز صبح توی سرویس دیدم.» آرام اندکی از دسرش خورد و ناگهان شعله‌ای نهفته از درونش او را وادار به پرسیدن کرد: «فکر کنم تو خیلی دوست داری، آره؟»

باید به گونه‌ای به نظر می رسید که انگار از روی بی توجهی و بی خیالی پرسیده شده است. جنی فکر کرد الان دعوا می شود، اما گمانش کاملا اشتباه بود. به لئونی نگاهی انداخت. یک نقاب آرام جایگزین چهره‌ سرد و خسته‌اش شده بود. با صدایی یکنواخت گفت: «نه، من هیچ دوستی ندارم. از خیلی از دخترایی که توی مدرسه می شناختم خوشم نمیومد و بهترین دوستم سه سال پیش با خونوادش به کوئینزلند رفت».

فوق العاده است، فوق العاده است لئونی! چطور می تواند اینگونه اعتراف کند؟ چون فقط ما دو نفر اینجا هستیم؟ یا چون برایش مهم نیست؟ یا این راهی‌ است که وقتی برایش مهم است و نمی خواهد کسی بداند از آن استفاده می‌کند؟

جنی به خودش اجازه داد که اندکی آرام بگیرد: «بهترین دوست من هم خیلی دور، در دوستا زندگی می‌کنه. خیلی به ندرت می‌بینمش».
پیش خدمت یک ظرف نقره ای بلند قهوه سر میز آنها آورد، صورت حساب را به آنها داد و ظرف‌ها را برد. لئونی در حالی که فنجان قهوه‌اش را پرمی‌کرد گفت: «این رستورانو دوست داری جنی؟»
چشمان آبی‌اش بیان جدیدی داشت، بی فریب و بی دفاع. جنی بی هیچ ملاحظه دستش را تکان داد و گفت: «وای، آره، دوستش دارم. باید زیاد اینجا بیایم.»

بی هیچ دلیل قابل بیانی هردو شروع به خندیدن کردند. به میزهای دیگر نگاه کردند با امید اینکه دیگران متوجه این شوند که دو دختر زیبا باهم در حال خندیدن‌اند، دو دوست از اعتماد هم لذت میبرند، و دو مریخی تنها اتفاقی در زمین ملاقات می کنند.

سکوت عجیب نوجوانی شکسته بود، دیوارها فروریخته بود و همه گواه بر این بود که: تو تنها نیستی. چشم‌ها برق می‌زدند، گونه‌ها گل انداخته بودند، صداها می جوشیدند: سؤال‌ها و جواب‌ها جاری شد.
«تو بیشتر از همه شنا رو دوست داری؟»
«آره!»
«من عاشق لباسای قشنگم. کتاب خوندن و تئاتر تماشا کردنو دوست دارم.»
«دقیقا چیزایی که من دوست دارم.»
«نظرت راجع به آدم بزرگا چیه؟»
یک آه، یک اخم.
«میدونم… منم همینطور.»

اسرار خانوادگی قدغن نبود، هیچ کدامشان از کسی به این نزدیکی دوری نمی‌جست. آنها حرف زدند و حرف زدند و حرف زدند. هر کدام، بهترین دوست دیگری.
 

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 2 =