• ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۰۹:۴۷
  • کد خبر: 375413
داستان سقف سروا

حرف های دم غروب توی سرش می پیچید، سوار بر علائم مغزی به پلک ها می رسید و در چشم های بازِ خیره  به سقفش متوقف می شد.«مونس‌خانوم ناشکر نباید بود، بالاخره یه سقفی بالای سرمون هست». این همه سال اینجا بود. حضور ناپیدای یک حفاظ امن، این سقف سن  و سال دارِ سَرِپا، که استخوان های آهنی اش هم داشت می‌پوسید.

به گزارش ایمنا، این سطرهایی از داستان «سقف» است که در نخستین شماره مجله ادبی الکترونیک «سروا» منتشر شده، داستان کوتاه سقف که در ادامه آن را می خوانید با قلم معصومه حسنی به رشته تحریر در آمده است.
 

روی تخت دراز کشید، همه چیز عادی به نظر می رسید، ناهمواری های تخت و اراده  خودکارش در متمایل شدن به سمت چپ. همه چیز مثل هر شب بود. اشیاء در نور آبی رنگ چراغ خواب غرق می شدند و گاهی در غافلگیری های تاریکی گم می شدند. خانه مثل هر شب از پنجره های سیاهش نفس می کشید، مثل کشتیِ مغروقِ  نسیان زده ای که زیر سنگینیِ تیره ترین و ساکت ترین بخش های اقیانوس مدفون شده باشد و تابش ضعیف نور از نشان دادنِ کپک ها و خزه ها و لجن هایِ چسبنده و لجوجِ آن عاجز است.

دست را در گودیِ کمرش فرو کرد، مدت ها بود که این کار را به عنوان راهی برای کم کردن دردش ابداع کرده بود. در این لحظات معمولاً به این فکر می کرد که گودیِ کمرش با شب گذشته فرقی کرده یا نه. مقیاسی بی نتیجه بود چون هر شب به شکلی تردیدناپذیر و غریزی می فهمید که مدت هاست که هر شبش خلاصه ای از دیشب های تمام شده  خاموش است. در این اوقات با این فکر موذی که هر شب پیرتر می شود وَر می رفت، در یک آن با ارتعاشی سرد در گوشه ای از قلبش یک مویرگ ریز و لرزان و غمگین منجمد می شد، شاید اگر زودتر پیر می-شد، بهتر بود. حداقل پیری را کسی می دید. تمام هیکلش را در نقشی واضح و رقت انگیز که یک شب در مستندی درباره ی مارها دیده بود، خلاصه می کرد. در این تصویر او درست مثل ماری بود که پس از شکارِ هر روزه اش در سایه ای تاریک و خنک خزیده، تا صبح منتظر هضم و خرد شدن شکار می ماند و همانجا در روشنایی روز محو می شد. 

حرف های دمِ غروبِ زهرا خانم توی سرش می پیچید، سوار بر علائم مغزی به پلک ها می رسید و در چشم های بازِ خیره  به سقفش متوقف می شد...«مونس خانوم ناشکر نباید بود، بالاخره یه سقفی بالای سرمون هست..». این همه سال اینجا بود. حضور ناپیدای یک حفاظ امن، این سقف سن  و سال دارِ سَرِپا، که استخوان های آهنی اش هم داشت می پوسید. سقف مثل هر شب بود، سرِپا و سرِجا مشغول انجام وظیفه. با تقسیم بندی های هندسی دقیق در چهارگوشه  قطع می شد و در امتداد زاویه ا ی که همیشه لای دیوارها تنگ می شد و گیر می-افتاد، در انتهای خطی صاف و دراز به کف می رسید و تا می آمد با گل های ریز و درشت و خودنمایِ قالی قاطی شود و رنگ و رویی بگیرد هندسه دوباره شروع می شد  با محاسبات و عددهای نامرئی و مقیاس های ضروری که زیر لایه های گچی دفن شده بودند.
بعد سطوح سقف و دیوارها به خطوط آویزان می شدند و مکعبی کامل می-شد. مکعبی انباشته از اشیاء، ارواح کلماتِ به زبان آمده و نیامده و خاطرات سرگردان. دقت من به طرز مسخره ای زبانزد همه ی فامیل و آشناها بود «مونس جون کتلت می پزه خوشمزه... دقیقِ دقیق ... برای هر کدوم چه قدر وقت می ذاری مونس جون ...» برای هر کدام چه قدر وقت می گذاشتم؟ تا حالا بهش فکر نکرده بودم ... شاید برای هر کدام با زمان برشته شدنش سه دقیقه ... شاید ... مهم ترین قسمتش درست پهن کردن کف دست بود... همه هم شکل. دایره های یک دست با مساحت های برابر... توی ماهی تابه یک باره پنج تا جا می شد و با تقریبی بی نهایت دقیق پانزده تا می پختم یعنی سه تا ماهی تابه هفته ای یک بار... 

صبح بعد و صبح های بی توقف بعد سقف هنوز سر جایش بود خسته، زمین گیر و شبح وار. شبح جسدی که سال هاست با مقاومتی چشم گیر در حال پودر شدن است. جسد سفیدی که بین جسم و روحش درمانده بود و روده اش در امتداد سیم های سیاه لامپی آویزان بیرون می‌افتاد. تن سرسخت کهنه ای در حال فراموش شدن در توده های بی رنگ زمان، تکرار و خاموشی. حتی دستمال خیسِ خاک آلود هم که بوی خاک های کنار پنجره را به دست هایش می چسباند دیگر از جزئیات دائمی محسوب می شد، پنجره ای که بارها و بارها نگاهی گذرا و عجول از پشت آن اولین درخشش های نور صبح را به غروب های ملال انگیز سپرده بود.

مسیر اتاق خواب تا آشپزخانه را چشم بسته هم پیدا می کرد، به خوبی و تبحر یک نابینا در یافتن غریزی مسیر همیشگی، مسیری که دیگر لازم نبود آن را ببیند. مسیری بی تغییر و فاسد که از هر نشانه ی فساد و تبدیلی به دقت پاک می شد. حتی در این تصویر فریبنده  بی نقص گلدان های کوچک پرطراوتی چیده بود که سرتاسر مسیر را می پوشاند. ظرف های غذا برداشته شده بود، نشانه ای محتوم و خلل ناپذیر برای فهمیدن اینکه روز دیگری آغاز شده است حتی اگر خورشید طلوع نکند. روزی تر و تازه که قرار بود تا شب هنگام در میلیون ها دهان باز جویده شود، بعد خزیدن شبانه آغاز می شد و در نهایت آن روز هم در تاریکی های خنکِ خانه در پناهگاهِ موروثیِ انسان روی روزهای قبلی تف می شد.

خرده نان های باقیمانده را با گیجی و بهت ناخدایی که هزار تکه  کشتی اش را شناور بر جست و خیز موج های متلاطم و بی رحم تماشا کند از روی میز سُر داد کف دستش، اما فقط همان تکه ای برایش باقی ماند که دستش را به آن بند کرده تا غرق نشود. ریختن خرده نا ن ها توی بشقاب پنیر خشک شده و گذاشتن آن بین ظرف های تلمبار شده ی دیشب خیلی ساده بود و یک ثانیه بیشتر زمان نبرد. اما این «یک ثانیه ی آرام من...» جزئی از همان زمان سنگین و متلاطم بود که به هزار ثانیه، به هزار تکه ی گم شده و بی اهمیت تبدیل شده بود تا بی وزن و نامرئی به نظر آید. شیر آب را که روی ظرف ها باز کرد نور لامپ آشپزخانه مثل نان خیس خورده  لحظه ای ورم کرد و بعد متلاشی شد. نگاهی به سقف آشپزخانه کرد، به لامپ کبود و غبارگرفته. سقف بلند بود و برای تعویض لامپ باید چهارپایه را از انباری می-آورد. ظرف ها باید با دقت و سرعت شسته می شدند «هر کاری باید در بهترین حالت تمام شود حتی بدترین کارها». 

سنگینی نگاهی طولانی و سمج، نگاهی از آن سوی سقف را احساس می کرد. سقف مثل آینه ای بخارگرفته نگاهی را در خود پنهان می کرد که از بین شره های پیچ پیچ بخار به او خیره شده بود، به او که در مکعبی مزین به زندگی و سکوت تنها بود. تمام خانه از بیداریِ ترسی خفته پریشان حال بود. پرده ها می لرزیدند و دیوارها لال شده بودند. ترسی که مدت ها بود برای زندگی کردن از نگاه کردن به آن صرف نظر کرده بود. ترس از خیره شدن در نگاه سرزنش بار زنی که در آن سوی همه ی درها و پنجره ها در آن سوی زمانی انبار شده برای روز مبادا با چشمانی از دوزخ منتظرش مانده بود.

دست هایش را خشک کرد و در امتداد این سقف بلند در طول این نگاه عمیق و طرد شده به جلوی تلویزیون رسید، به تکه ای زیر سقف برای پناهنده شدن. برنامه ی پزشکی پخش می شد از برنامه هایی که گاهی به یادش می انداخت که او هم قلب و کبد و کلیه دارد. با ضربآهنگ تند و یک نفس دکترِ کارشناسی که پاسخ سؤال های بینندگان را به علت فقدان وقت کافی به برنامه ی بعد موکول می کرد، نگاهی سریع اما دقیق به دورتادور اتاق انداخت.

به جز بالش های مچاله شده روی مبل، به هم ریختگی خاصی دیده نمی شد. جاروبرقی را روشن کرد. مثل گورکنی که خود را موظف به پاک کردنِ گورچاله ها بداند تا احساس کند نگهبان زندگی مردگان است. جارو را خِرکش به هر سوی اتاق می کشید تا فضایی تمیز را به تمیزتر ارتقا دهد و ترس و نگاه زن را باز هم غبارگرفته رها کند. می دانست که آخرین بار این نگاه را گیر افتاده بین دو صفحه از آلبوم عکسی دیده بود که تمیز می کرد.  خواست دو صفحه را از هم جدا کند اما صفحه و عکس از بالای پنجره ی داخل عکس تا موها و چشم های زن پاره شد. چایش را با دستی زیر چانه، نگاهی تهی و ذهنی خالی از هر صدا نوشید.

کم کم صدای بالا و پایین پریدن بچه ها از طبقه ی بالا از آن سوی سقف مستحکم و غیرقابل نفوذ بلند می شد. پانزده سال زیر سقف این آشپزخانه زندگی کرده بود اما تا به حال متوجه سنگینیِ وجودش، وقار ترسناک و استحکام کشنده اش نشده بود. چراغ دوباره پت پت کرد، مثل چراغی که در چشم انداز تاریک و وسیع شبانه ی یک کوه آشکار و پنهان شود دوباره در سیاهی خاموش شد. هر روز گام برمی داشت از این اتاق به آن اتاق، زیر این سقف میز را مرتب می کرد، زیر آن سقف لباس ها را تا می زد، گام برمی داشت، از زیر این سقف به زیر سقفی دیگر... صدای پای بچه ها... بالا و پایین شدنِ گام های غیرقابل پیش بینی و آزادی... گام ها... می پریدند ... شلوغیِ درهم و دوری از فامیل و آشناها... بیسکوئیت هایِ خشکِ کوچک و گرد که با یک گاز تمام می شدند... گام ها روی سقف های سنگیِ سیاه و سفید گورستان بالا و پایین می پریدند... برای شادی روح مادربزرگ لابد... مادربزرگ اگر بیدار شود سرش به سقف می خورد و از ترس این سقف محکمِ محترمِ سربه زیر به سنگریزه های گل آلودِ دم دستش چنگ می زند، به آینه   بخارگرفته  سقف که از نفس های مرده اش پر است.

تپه های پر از درخت های راش بلند ... جاده  کامیون های سنگین و کند که از معدن های ناپیدا در شکاف کوه ها برمی گردند... آسمانِ پُر ابرِ گشاده رو که اجازه می داد در امتداد تپه های افق  رویِ سرخِ غروبش بِدَوی... با گام هایی بالا و پایین... صدای مسرور مادر از اتاق از لای پنجره ی نیمه باز نورگیر شنیده می شد «امروز چراغ خانه ی مادربزرگ را روشن کردی» 

صدای زنگ تلفن بلند شد، زهرا خانم پشت خط بود: «سلام مونس جون، چه خبر چه کار می کردی وقت داری بیای... » دو ساعت و نیم بود که مشغول سرخ کردن سبزی بود و هنوز دو ساعت دیگه کار داشت، خنک شدن، بسته بندی، جابه جا کردن توی یخچال... 
- داشتم آماده می شدم برم خرید... نمی تونم ... بچه  ها خوبن؟ 
- خداروشکر من داشتم هویج پوست می کندم.
پوست کندن... پوست کنده شدن... پوست انداختن... پوسته پوسته... 
- دیگه تهش دراومده بود 

زهرا خانم با بلاهتِ زنی که تسلیم شدن در برابر نفرت و زجری همیشگی قلبش را به یکباره از دور خارج کرده باشد حرف می زد. انگار داشت می گفت به هر حال باید زندگی کرد مونس جون. زهرا خانم هیچ وقت از نشان دادن این مسأله که زندگی اش ارزش زندگی کردن ندارد اما او با اصرار و پشتکاری مثال زدنی به آن چسبیده طفره نمی رفت و خجالت نمی کشید. بوی سبزی ها بلند شده بود به بهانه ی دیر شدنِ خرید صدای زهرا خانم پشت هزار دیوار سرد قطور ماند. اولین کبودی های غروب روی نور روز سایه می انداخت، رنگ سبزی ها درست دیده نمی شد، برای عوض کردن لامپ باید سراغ چهارپایه می رفت.
 
در آسانسور که بسته شد پنج طبقه به صدای پخش شده گوش داد. موسیقی ای که از فرط تکرار لای دنده های آسانسور گیر می کرد و شادی روی آن می پژمرد. از طبقه ی پنجم دوازده تا پله بالا رفت و به پشت بام رسید. بالای سقف چراغ های سرخ و زرد شهر کم کم از دور دیده می شدند. هر لحظه بیشتر و بیشتر... به زودی شهرِ تاریک، این کشتی ارواح سرگردان غرق در نور مصنوعی بین خستگی خواب آلودِ ابدی خود در اقیانوس رؤیاهای خاموش شناور می شد. تاریکی و نور پنجره ها را زیر فشار خود می شکست و آب تیره ی سکوت و بازگشتی کهن همه چیز را در خود فرو می برد. شهر کم کم به خطوط شکسته و زاویه دارِ سقف های مدفون در تاریکی بدل می شد که پستی و بلندی آن هنوز پیدا بود. سقف های بلند و کوتاه و نامنظم شهر... از این به بعد تمام شهر در صدای جریان برق در شبکه ی کابل های متصل غرق می شد.

در صدای تلویزیون ها و قاشق ها. چهارپایه را برداشته بود که پایش به قوطیِ چسب خشک شده ای گرفت، قوطی را به جلو هل داد و زیر پا غلتاند. هیکل گنده و پاهای کوچک مانع بزرگی برای پریدن بود اما به دنبال قوطی پرید. بالا و پایین... لابد زهرا خانم صدای پاها را شنیده و آن را از آن پایین، زیر سقف همیشگی اش دنبال می کرد. شاید تا بالای سقف دنبالش  کند. اشکالی نداشت، با هم می پریدیم برای شادی روح زهرا خانم .
 

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 16 =