به بهانه روز کودک؛
عمو زنجیر باف هنوز هم بین کودکان شهر من خریدار دارد
۱۶ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۹:۰۵
خبرگزاری ایمنا: بچه هاي شهر من فقط آنهايي نيستند كه اين روزها با روپوش هاي رنگارنگ در خيابان ها راه مي روند، به مدرسه مي روند و به خانه مي آيند!شهر من کودکانی هم دارد که روزشان همرنگ شب، دردهایشان مستمر و در زندگی شان فقر بیداد می کند. کودکانی که آرزوی داشتن یک کاغذ و قلم دارند چه برسد که بخواهند در مدرسه ای ساده درس بخوانند.
به گزارش ایمنا این روزها که همه چیز به سمت دنیازدگی پیش می رود، ناخودآگاه کودکی ها هم دستخوش رنگ و بوی توسعه یافتگی شده اند. بازی کودک امروز دیگر عمو زنجیر باف نیست، امروز بازی های انیمشنی حرف اول را برای او می زنند. امروز کودکان شهر من دغدغه ای برای رسیدن به آرزوهای کودکی شان ندارند؛ چرا که لب باز نکرده پدر یا مادر خواسته او را اجابت می کنند.
فرزند سالاری را راحت می توان در هر خانه ای مشاهده کرد و تو برای این رفتارها دلیلی جز مهیا بودن همه امکانات زندگی نخواهی یافت. کودکان شهر من بهترین لباس ها را می پوشند، خوشمزه ترین غذاها را می خورند، رنگارنگ ترین اسباب بازی ها را دارند، جذاب ترین کارتون ها را در لپ تاپ های شخصی خود می بینند، سفرهای کوتاه و بلند می روند، در مدرسه های امروزی و پیشرفته شهر درس می خوانند، پای رایانه و ماهواره می نشینند و در گرم ترین رختخواب ها شب را صبح می کنند اما این قصه، قصه همه کودکان شهر من نیست.
شهر من کودکانی هم دارد که روزشان همرنگ شب، دردهایشان مستمر و در زندگی شان فقر بیداد می کند. کودکانی که آرزوی داشتن یک کاغذ و قلم دارند چه برسد که بخواهند در مدرسه ای ساده درس بخوانند.
بچه هاي شهر من فقط آنهايي نيستند كه اين روزها با روپوش هاي رنگارنگ در خيابان ها راه مي روند، به مدرسه مي روند و به خانه مي آيند!
يك واكسي كه گوشه خيابان بساطش را پهن کرده و دست هاي كوچكش از واكس سياه شده اند، دختری كه كنار يك ترازو، دفتر و كتابش را پهن كرده و لطف انسان ها را وزن مي كند، پسرده، يازده ساله اي كه گردو، آب زرشك يا حتي سيگار مي فروشد و يا هماني كه كنار كوچه روي زانوهاي مادرش خوابيده و جلوي پايش يك كاسه و چند پول خرد است، همه و همه کودکان شهر من هستند. آرزوهاي آنها شايد خيلي با آرزوهاي همسن و سال هايش فرق داشته باشد. شايد هم آن قدر بر خلاف سن كم شان درگير نان شب شده كه اصلا فراموش کردند آرزوهایی هم دارند...!
ٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌ
این هم روایتی دیگر از قصه کودکان بی پناه شهر من است:
من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم، تو به مدرسه ميرفتي چون به تو گفته بودند بايد دکتر شوي، او هم به مدرسه مي رفت اما نمي دانست چرا...
من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم مي گرفتم، تو پول تو جيبي نمي گرفتي چرا که هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود اما او هر روز بعد از مدرسه، کنار خيابان آدامس مي فروخت.
معلم گفته بود انشا بنويسيد؛ موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت؟ من نوشته بودم علم بهتر است، مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد، تو هم نوشته بودي علم بهتر است شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي او اما اصلا انشا ننوشته بود و برگه اش سفيد بود چون خودکارش روز قبل تمام شده بود!
معلم آن روز او را تنبيه کرد، بقيه بچه ها به او خنديدند و او آن روز براي تمام نداشته هايش گريه کرد...هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد و معلم هم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را هم ندارد. شايد معلم هم نمي دانست ثروت و علم گاهي به هم گره مي خورند. گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت.
من در خانه اي بزرگ مي شدم که حیاط اش مست بوی نسترن های بهار بود، تو در خانه اي بزرگ شدي که شب ها در آن بوي دسته گل هايي که پدرت براي مادرت مي خريد، می پیچید اما او در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد!
سال هاي آخر دبيرستان بود بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده، من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم ، تو تحصيل در دانشگاهاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد اما او که نه انگيزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار مي گشت.
روزنامه چاپ شده بود. هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت. من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم، تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي، او اما هم نامش در روزنامه بود چرا که روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود!
من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است، تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه آن را به کناري انداختي او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه و براي اولين بار بود در زندگي اش که اين همه به او توجه شده بود !!!!
چند سال گذشت، وقت گرفتن نتايج بود. من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم، تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي و آرزوي ديرينه ي پدرت را برآوورده کنی او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود!
وقت قضاوت بود
جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند
من خوشحال بودم که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند
زندگي ادامه دارد
هيچ وقت پايان نمي گيرد
من موفقم و ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو موفقي و ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است و مردم گفتند مقصر خودش است !!!!
كاش در همین جشن هاي كم و بي سر و صداي روز جهاني كودك، جايي هم براي اين بچه ها باشد. کودکانی که داغ آرزوها بر دلشان تاولی چرکین برای سرباز کردن در روزهای جوانی می شود.