گچبری

آرایه های وابسته به معماری به عنوان عنصری مکمل، جایگاهی شگرف در معماری اسلامی داشتند و ایرانیان بودند که گچبری را به پایه یکی از هنرهای زیبا رساندند.

به گزارش خبرنگار فرهنگی ایمنا، در بخش گفتگویم با مرتضی مطیفی‌فرد، وی توضیح داد که از دوران کودکی نزد پدرش حسین مطیفی‌فرد به فراگیری هنر گچبری پرداخت و در ۱۳ سالگی استادی توانمند شد. وی در دوران رکود این هنر در دهۀ ۳۰ شمسی به الگوبرداری آثار شاخص گچبری در بناهای تاریخی اصفهان پرداخت که ۴ سال بطول انجامید و توانست هنرش را در شهر آبادان بخوبی بشناساند، حتی در دوران سربازی نیز دست از تلاش در راه اعتلای گچبری برنداشت و دوباره به اصفهان بازگشت.

اینک بخش آخر گفتگوی من با مرتضی مطیفی‌فرد را می خوانید.

شاگردانتان مانند شما یک مجموعه کامل از سبک‌های مختلف هنر گچبری هستند؟

خیر. شاگردان همۀ مجموعه را ندارند. یعنی مثل ما که حدود ۲۹ سبک کار کردیم و کار هم می کنیم را فرانگرفته اند، درضمن هر یک از این سبک ها هم چندین نوع کار را در بر می گیرد. الان همه رشته ها تقسیم بندی شده اند و شاخه های مختلفی دارند، مثال ملموسش در جامعه پزشکی و دندانپزشکی دیده می شود که مثلاً در حوزه دندانپزشکی، جراح فک، جراح لثه، اورتودنتیست و شاخه های دیگری وجود دارد. اساتیدی هم که در زمنیه گچبری تربیت شده اند هر کدامشان یک قسمتی از کار را فراگرفته اند و در آن مهارت دارند و آن را انجام می دهند و درمجموع باید بگویم که ۴۰ نفر از اساتید سبک های مختلف گچبری باید درکنار یکدیگر جمع شوند تا یک حرکت کامل را انجام دهند.

چه تعداد شاگرد دست‌پروردۀ شما هستند؟

حدود ۲۵۰ نفر که از این میان تعداد ۱۰ نفر خانم ها هستند.

برخی از شاخص ترین شاگردان دیروزتان که البته اساتید امروز هستند را نام می برید؟

هاشم راشدی، مجید سنگتراش، بهرام(محمود) ابهری، دو برادرم اکبر و مهدی مطیفی‌فرد و همچنین خانم مریم شکیبا(مریم چوپان) که البته بازهم هستند ولی ذهن من یاری نمی کند.

مرمت آثار گچبری در مکان‌های تاریخی ایران چه تأثیری در رونق این هنر داشت؟

قطعاً تأثیر داشته است، مرمت این آثار از یک سو سبب بازگرداندن آن هنر به اصل و بقای خود و جامعیت یافتن و ارائه دادن به مردم برای بازدید و تماشای آثار و مکان های تاریخی شد و ازسوی دیگر در تغییر افکار و عقاید مردم نسبت به معماری و تزئینات تأثیر مهمی داشت. معماری ما افول کرده بود و مرمت آثار و مکانهای تاریخی توانست هم به رونق گردشگری و باز شدن دید مردم کمک کند و هم به دانشجویان برای ارائه کردن و القا کردن و آموزش دادن به آنها و شکل گیری پایان نامه های ارزشمند کمک نماید.

رابطۀ میان فرهنگ و هنر را چگونه می بینید؟

فرهنگ و هنر یک زنجیرۀ بهم پیوسته است، یعنی لازم و ملزوم یکدیگر هستند و نمی توانند از هم جدا شوند بخصوص فرهنگ اسلامی و آثار هنری دوران اسلامی که در دوره ایلخانیان به اوج خود رسید. گردش اسلیمی که حرکت می کند و به صورت گره چلیپا و یا لانه زنبوری انجام می شود، تمام این حرکتها مجموعۀ بهم پیوسته ای است. خود گره چلیپا یک مثلث است و هرچقدر شعاع هایش را بهم وصل کنیم بازهم سه مثلث دیگر ایجاد می شود و همینطور هم ادامه می یابد، این نشانه کثرتِ وحدت است، وحدت همان خداپرستی است که نشانۀ اولوهیت و خداشناسی است. یعنی آنقدر اینها باهم تلفیق و آمیخته شدند که می گویند دوران شکوفایی هنر اسلامی در دورۀ ایلخانی است و واقعاً هم هیمنطور است. فرهنگی، آن کاری است که انجام می شود و ایده اش ایدۀ اسلامی می شود، یعنی اینها یکی هستند و با یکدیگر تلفیق شده اند، دستمایه هستند و باهم حرکت می کنند.

تفاوت ها میان شما و بزرگان نسل شما با جوانان امروز بسیار است، علت را در چه چیزی می دانید؟

در دوره های گذشته، کار را از کودکی می آموختند و در واقع کودک مجبور بود که کار کند، تابستان ها همه کودکان باید کار می‌کردند. الان اینطور نیست، تلویزیون و کامپیوتر و موبایل وجود دارد و حتی در مهمانی ها نیز همه با این دستگاه کوچک یعنی موبایل سرگرم هستند و کار برایشان معنا ندارد. ازطرفی دانشگاه‌های ما نیز باید در شیوه های آموزش تغییرات اساسی ایجاد کنند، حتی دیگر با وجود دانشگاه‌های مختلف دولتی و غیردولتی، ورود به دانشگاه هم کار سختی نیست و هرکسی پول داشته باشد دانشگاهی می شود و در آخر همه لیسانس می گیرند! اما وقتی وارد جامعه می شوند هیچ آگاهی ندارند و هیچ کاری نمی توانند انجام دهند و واقعاً بسیار مشکل است.

مردم باید خودشان به این موضوع آگاهی پیدا کنند. من با موبایل و کامپیوتر و تکنولوژی مخالف نیستم، نوۀ ۶ سالۀ من آنقدر از موبایل سر در می آورد که من تعجب می کنم، اما معتقدم هوش ایرانیها در راهی که باید مصرف نمی شود. ازطرف دیگر اینهمه کانال دربارۀ ورزش صحبت می کنند و حتی کانال اختصاصی هم دارند و روزنامه و مجله ها نیز روزی نیست که از فوتبال چیزی ننویسند اما یک‌نفر نمی آید بگوید اصلاً هنر چیست و این مایۀ تأسف است؛ چرا ما نباید یک شبکه تلویزیونی درباره هنر داشته باشیم!؟ ما داریم هویتمان را از دست می دهیم. استفاده از هنر غرب بسیار هم خوب است اما بصورت بجا و صحیح، اما متأسفانه بصورت ناصحیح در کشور ما توسعه یافته و مورد استفاده های نادرست قرار گرفته است. من برای آموختن هرکدام از سبک‌های هنر گچبری خیلی تلاش کردم، مثلاً در یک دوره ای با اینکه حدود ۷۰ استاد سرکار داشتم که باید طراحی‌هایشان را به آنها می‌دادم و کارشان را چک کنم اما ساعتی ۵ هزار تومان می‌دادم تا رسمی بندی یا قطاربندی را یاد بگیرم، همه اینها علاقه می‌خواهد و دلیلی ندارد که انسان فقط برای پول درآوردن برود کار دیگری را بیاموزد، یاد گرفتن نوعی عبادت است البته باید یاد بگیری و انتقال بدهی و نگذاری که کار یا هنر درجا بزند.

در دوران فعالیتتان با اساتیدی مواجه شدید که از آموزش هنرشان به شاگردان و حتی فرزندانشان امتناع می کردند! چطور موفق به آموختن نزد آنها شدید؟

بُخل حتی درباره مرحوم پدرم نیز وجود داشت، چون کار نبود! کار بسیار کم وجود داشت و استاد اگر کارش را به دیگری می‌آموخت این امکان وجود داشت که آن فرد کار را از او بگیرد و خودش گرسنه بماند و در واقع نانِ استاد آجر می‌شد... اما من همیشه گفته‌ام که روزی دهنده خداست و خدا ضامن روزی من است و تا آنجا که توانستم به دیگران آموختم. یادم هست که همراه با معمار نفیس و بزرگ کاشان یعنی استاد سیداکبر حلّی در خانه عامریها کار می کردیم، استاد حلی به من گفت که فردی بنام استاد علی احمدی کارهای ساروج انجام می‌دهد و برای مرمت حمام عامری ها خیلی خوب است، اگر می‌خواهی من به او می‌گویم که بیاید و هم پیش تو کار کند و هم تو ساروج‌کاری را از او یاد بگیری، من قبول کردم. چند روز گذشت تا اینکه یک روز بعدازظهر «اوس علی احمدی» به خانه عامری ها آمد، پیرمردی بود، سلام کرد و گفت «اسمم علی است». گفتم «سلام خوش اومدی»، گفت «قراره باهاتون کار کنم»، گفتم «بله با هم کار می کنیم»، گفت «حاجی من دوست دارم روزمزد کار کنم»، گفتم «باشه»، گفت «میدونی روزی چند می خوام؟»، گفتم نه هرچی می خوای بگو»، گفت «روزی۷۰ تومن می خوام»، گفتم «باشه بهت میدم»، گفت «چندتا شرط هم دارم، یکی اینکه اتاق جدا می خوام، دیگه اینکه یک شاگرد ارزون قیمت می خوام که هیچی هم بلد نباشه، دیگه اینکه کسی هم صدام نکنه خودم هروقت بیدار شدم میام، یک پرده هم آویزون می کنم که هیچ کس داخل کار من نشه حتی خودت هم نیا»، گفتم «باشه این هم چشم». خلاصه تمام شرایطش را گفت اما من زرنگی کردم و بجای شاگردی که هیچ چیز بلد نباشد به «استاد ذوالفقار سنگتراش» که گچکار بسیار قابلی است گفتم بیاید، ذوالفقار اهل روستای حسن رباط است و ظاهرش به گونه‌ای است که کسی فکر نمی کند که او استاد است، کچل هم هست، من به او گفتم «ذوالفقار کلاهتو بردار و برو پیش اوس علی. من به تو پول بیشتری می دم اما باید هرکاری که اوس علی انجام داد همون روز بیای به من بگی»، استاد ذوالفقار حدود ۲ ماه و نیم پیش «اوس علی» رفت و هر کاری «اوس علی» انجام می‌داد به من می‌گفت. ۱۲ روز از آمدن «اوس علی» گذشته بود که یک روز آمد و گفت باید به نهاوند بروم، من هم حساب کردم و پولش را نقد دادم، ۲ هفته نیامد، هفته سوم زنگ زد و گفت «حاجی نمی خوای من بیام»، گفتم «چرا باید بیای کارو تموم کنی»، گفت «مزدم روزی۱۵۰ تومنه»، من هم گفتم «باشه بیا»، گفت «من بهت رسید نمی دم»، گفتم «رسید نمی خواد». خلاصه دوباره برگشت و همچنان ذوالفقار هم کنارش بود و هر روز کاری را که «اوس علی» انجام داده بود به من گزارش می‌داد و من به این صورت بود که فن ساروج‌کاری را آموختم. دوباره ۱۲ روز که شد «اوس علی» رفت و بعد از ۲ هفته زنگ زد و گفت «مزدم روزی ۲۵۰ تومنه» گفتم «باشه بیا»، گفت «امضا نمیدما!»، گفتم «اشکالی نداره بیا». خلاصه دوباره آمد و ۳ هفته کار کرد و هفته چهارم رفت و دیگر نیامد تا اینکه آقای امینیان که رئیس اداره کل میراث استان اصفهان بود همراه با معاونشان مهندس تقی‌زاده برای بازدید از خانه عامریها آمده بودند و وقتی حمام عامریها را دیدند، پرسیدند که چرا حمام نیمه‌کاره است، من هم ماجرای آمدن استاد علی احمدی و شرایط کار کردن و دستمزدش را برایشان گفتم. آقای تقی زاده به من گفت «حاجی خودت نمی تونی انجام بدی»، گفتم «چرا می تونم»، گفت «خب انجام بده تمومش کن»، گفتم «چشم اما اگه من کار اوس علی را دست بگیرم بعد مشکل ساز می شه»، گفت «هیچ مشکلی نداره من می گم انجام بده». خلاصه اینکه من هم کار را تمام کردم تا اینکه ۲ ماه بعد اوس علی دیده بود کسی به او زنگ نمی زند تا بیاید و حمام را تمام کند به همین دلیل خودش به نگهبان تلفن زد و از کار پرسیده بود و نگهبان هم با لهجه کاشانی به او می گوید که «مگه نیومدی! حمام تموم شد»، اوس علی جواب می دهد که «چطور تموم شد!؟» و نگهبان هم به می گوید «اون کچله که پیش تو میومد شاگردی می‌کرد اوستا بود، حاجی سرت کلاه گذاشته». فردای همان روز اوس علی به خانه عامریها آمد و چاقو برداشته بود و می خواست من را بکشد. می گفت «در طول عمرم کسی نتونسته بود از من کار یاد بگیره، چرا این سر منو کلاه گذاشته»، خلاصه اوس علی را گرفتند و نشاندنش و حاج اکبر حلّی با او صحبت کردند و گفتند «چقدر پول گرفتی و چقدر می خواهی؟» اوس علی گفت «من هیچی پول نگرفتم! امضا هم از من نداری؟» گفتم «نه»، گفت «من اینقدر طلبکارم»، من هم چک نوشتم و به اوس علی دادم ولی چک را نگرفت. حاج آقا حلّی گفت «چک مال روزه، همین الان میتونی بری از بانک و پول بگیری»، اما اوس علی گفت «نه نمی‌خوام، من می‌خوام حاجی رو بوسش کنم. درطول عمرم کسی از من کار یاد نگرفت حتی بچۀ خودم نتونست از من کار یاد بگیره ولی ایشون مردونگی کرد و کار از من یاد گرفت و من می‌خوام بوسش کنم»، خلاصه اوس علی من را بوسید و بغلم کرد و گفت «خوشحالم که این کارو از من یاد گرفتی و ببخش من عصبانی بودم»، بعد هم چک را گرفت و پاره کرد و گفت «من حقمو کامل گرفتم و بیشتر از حقم نمی‌خوام اما خوشحالم کارمو انتقال دادم حالا طریقش هرطور بود مهم نیس».

از آن به بعد «اوس علی احمدی» هرجا در هر کاری که به مشکلی برمی‌خورد می‌گفت به من زنگ بزنند تا دعوا و گیر کارشان را حل کنم، ازجمله در کرمانشاه در حمام حسن‌خان کار می‌کرد که کارش به مشکل برخورد و به من زنگ زدند و رفتم حقش را برایش گرفتم و مشکلشان حل شد.

مردم ایران خیلی کم کتاب می خوانند، چطور باید به کتاب علاقمند بشوند؟

مردم باید متوجه بشوند که موزۀ واقعی، کتاب است. آموزه هایی که در کتابها آمده است حاصل تجارب و سختی هایی است که درطول سالیان دراز بدست آمده است و گذرا و سطحی نبوده اند بلکه نتیجه زحمات چندین ساله هستند و با نفس زدن حاصل شده اند. فراگرفتن از طریق خواندن کتاب خیلی عمیق‌تر انجام می شود تا اینکه فرد آموزش ها را از طریق تماشای تلویزیون و یا حتی رفتن به موزه بیاموزد.

مثلاً من در یکی از موزه های فرانسه بجای واژه ترنج با کلمه «اِستوُک» مواجه شدم که کلمه ای عربی است و معنای اصلی گل را نشان نمی دهد. حالا شما مفهوم این واژه را براحتی در کتاب می یابید. اگر کتابی ارزش دارد باید آن را چندین بار بخوانید و وقتی آن را کامل متوجه شدید و بتوانید خودتان آن را بکاربگیرید کم کم در مسیری قرار می گیرد که اگر با مشکلی و یا سوالی روبرو شدید راحت‌تر می توانید برای آن راه حل و پاسخ بیابید. من همیشه معتقد هستم که خواندن بهتر از دیدن است، دیدن، آموزشی گذراست. خواندن برای همه لازم است و فرقی هم نمی کند که آن کتاب چه موضوعی داشته باشد اما باید واجد ارزش باشد و بتواند جامعه را از طریق آن هدایت کند و نسبت به موارد مختلف آگاهی بیابد.

نظرتان دربارۀ اینکه در بسیاری از شهرهای ایران یکروز یا یک هفته را به عنوان روز شیراز، هفته اصفهان و مانند اینها اختصاص می‌دهند، چیست؟

این ضعف کار را نشان می دهد درحالیکه فعالیت ها بجای آنکه فقط به چنین روزها و هفته هایی محدود شود باید درطول سال اجرایی شوند و هرچند کم اما بصورت مداوم تکرار شوند، یا اینکه نباید تنها به نوروز و روزهای این‌چنین بسنده کرد، اما به هرحال معتقدم داشتن چنین روزهایی در تقویم شهرها بهتر از نبودنشان است.

کدامیک از روسای جمهور در ایران بعد از انقلاب در حفظ و مرمت بناهای تاریخی استان اصفهان تلاش بیشتری داشت؟

آقای هاشمی رفسنجانی و یکی از وزیران ایشان آقای محلوجی که اهل کاشان بودند و به دستور آقای رفسنجانی یک مقدار پول را نزد بانک ملی به امانت گذاشتند که از عواید سودش برای مرمت خانه های تاریخی کاشان استفاده بشود. به همین ترتیب بود که خانه های زیادی در کاشان در مدت ۴ سال مرمت شد که خانه طباطبایی، خانه عباسیان، خانه عامریها، خانه آل یاسین و بسیاری دیگر از خانه های کاشان به این طریق مرمت شدند و در مسیر حفظ خانه های تاریخی کاشان راهگشا بود، اما در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی این پول را از بانک ملی گرفتند و کار متوقف شد، زمان آقای احمدی نژاد هم که اصلاً اقدامی در زمینه حفظ میراث صورت نگرفت و الان هم بودجه ها بسیار محدود است.

اصفهان نصف جهان را چگونه می‌بینید؟

اصفهان همیشه نصف جهان است، یکی از زیباترین شهرهای جهان اصفهان است. میدان نقش جهان واقعاً نقشی از جهان است و هستی در آن خلاصه شده است و یکی از بحث‌های عمده ای که همیشه با دانشجویان داریم این است که کسانی که معمار این میدان و بناهای آن بوده‌اند با کمک الطاف خداوندی آن را ساخته اند، اما ای کاش افرادی که در رأس کار میراث ایران و اصفهان هستند راهنمایانی را بکار بگیرند که با آگاهی کامل از این میدان و سایر بناها و آثار تاریخی شهرمان نسبت به راهنمایی گردشگران داخلی و خارجی اقدام کنند و جنبه های مختلف زیبایی های این میدان و دیگر آثار نصف جهان را برای آنها توصیف می کردند تا گردشگران تنها نگاهی گذرا نداشته باشند بلکه لذت ببرند.

مرتضی مطیفی‌فرد یکی از آن آدمهای مثال‌زدنی است، هیچ‌وقت از یاد نمی برم آن لحظه ای را که درباره «استاد علی احمدی» سخن می‌گفت، چشمانش پر از اشک شد و صدایش لرزان و گریان از اینکه استاد علی چِک را پاره می کند و ‌می گوید: «میخوام حاجی رو بوسش کنم» و من نیز که انگار اشکم دم مشکم است، همراه با استاد از گوشۀ چشم به پایین می غلتد...

بگذریم... هنر گچبری سنتی با تلاش اساتیدی مانند مرتضی مطیفی‌فرد است که همچنان می تپد... آنها را دریابیم.

گفتگو از شیرین مستغاثی

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 4 =