کافه شهادت (2)

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی؛ به یاد دار محبان بادپیما را

تاریخ انتشار : شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵ ساعت ۰۲:۴۴
Share/Save/Bookmark
اینجا کافه شهادت است، بانوان به دیدار همسرانشان آمده اند تا روحی تازه کنند و خاطرات شیرین دوران کوتاه زندگی را مروری دوباره کنند. جایی که امروز جوانان کمتر عهد و پیمان زندگی خود را در آنجا محکم می کنند.
 
خبرگزاری ایمنا-پایداری: موضوع ازدواج از اصلی ترین موضوعات و دغدغه جوانان، خانواده ها و جامعه است که همواره مورد بحث قرار می گیرد. در سال های اخیر یکی از دلایلی که سبب تأخیر در امر ازدواج شده، بالا بودن توقعات و سخت گیری هایی است که در شروع زندگی وجود دارد. این بار هم به کافه شهادت می رویم تا شروع زندگی آن ها را بررسی کنیم و مهم تر اینکه نسل دخترانی را ببینیم که معیارهای واقعی برای ازدواج داشتند. در واقع اصل و اساس زندگی را بر پایه های پوچ قرار نمی دادند و می دانستند که شرافت، تعهد و مردانگی حرف اول را می زند.

در پاتوق بی ریا و گرمشان، بانوان تک تک بر مزار دلاوران نشسته اند. یکی کیک یزدی تازه پخت آورده. دیگری حلوای هویچ خوش رنگ و آن یکی گل های تازه باغچه را. هرکس متناسب با سلیقه خودش مزار را تزئین کرده، سجاده ای سبز با قرآنی سفید رنگ، کوزه ای آب به همراه شیشه عطر.

پس از فاتحه خوانی آنچه در بساط دارند را به یکدیگر تعارف می کنند که بانویی به هنگام پذیرایی از همسر شهید اسماعیل دقایقی می پرسد، چه سالی ازدواج کردید؟ « سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم. مادرم مهر مرا بالا گرفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج که از دید آنها غیر معمول بود، شبیه بقیه مردم شود، هیچ کداممان موافق نبودیم» ولی اسماعیل گفت: « تا اینجا به اندازه کافی دل مادرت را شکسته ایم، برای من چه فر قی دارد؛ من چه زیاد چه کمش را ندارم، راستی نکند یک بار مهرت را بخواهی، شرمنده ام کنی. من هم که نمی خواستم به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم؛ اما همانجا قبل از آنکه وارد سند ازدواج کنند به اسماعیل بخشیدم.»

به یاد حدیثی از امام صادق افتادم که می گوید:« هر زنی که مهریه اش را به شوهرش ببخشد، برای هر درهمی، ثواب آزاد کردن بنده ای برایش منظور می گردد.». چقدر جای خالی این رفتارها در جامعه احساس می شود و به جایش زندان های پر از افراد بدهکار مهریه.

در همین حال همسر شهید حسین دخانچی همانطور که آب بر روی مزار می ریزد؛ « داستان شما شبیه ازدواج من است، مخالفت خانواده ام وقتی علنی شد که از تصمیمم برای ازدواج با یک جانباز قطع نخاعی باخبر شدند، روی همین حساب بود که مهریه را نسبتا زیاد گرفتند تا شاید این ازدواج سر نگیرد. ولی من که خیر دنیا و آخرت را هدف گرفته بودم، بدون هیچ مخالفتی مهریه تعیین شده را که 124 سکه بود، با حسین در میان گذاشتم. او هم که از عقیده ام مطلع بود، گفت مانعی ندارد. اما خدا می داند که مهریه من، ارزش جانبازی او بود و بس؛ که این بالاترین ارزش ها و مهریه هاست.»

چه می شود که فردی ویژگی های ظاهری را به کل فراموش می کند و با فرد جانبازی که محدودیت های جسمی دارد ازدواج می کند؟ حال آنکه افرادی اگر ناتوانی ظاهری ببینند بدون توجه به ویژگی های باطنی میدان را خالی می کنند و جالب تر اینکه می دانستند که به زودی ممکن است شهید شوند چرا قبول می کردند؟

همسر شهید سید علی حسینی قرآن را می بوسد و پوزخندی به روزگار عوض شده یا شاید عوضی شده می زند؛ « این روزها همه چیز دگرگون شده، معیار اصلی ما برای ازدواج تقوا
«مخالفت خانواده ام وقتی علنی شد که از تصمیمم برای ازدواج با یک جانباز قطع نخاعی باخبر شدند، روی همین حساب بود که مهریه را نسبتا زیاد گرفتند تا شاید این ازدواج سر نگیرد. ولی من که خیر دنیا و آخرت را هدف گرفته بودم، بدون هیچ مخالفتی مهریه تعیین شده را که 124 سکه بود، با حسین در میان گذاشتم. او هم که از عقیده ام مطلع بود، گفت مانعی ندارد. اما خدا می داند که مهریه من، ارزش جانبازی او بود و بس؛ که این بالاترین ارزش ها و مهریه هاست.»
و تدین بود، هنوز آن کاغذ را دارم؛ شرایطش را خلاصه، رویش نوشته بود و پایینش را امضا کرده بود. تمام جلسه خصوصی صحبت ما درباره ازدواج ختم شد به همان کاغذ؛ مختصر و مفید. بعد از باسمه تعالی، ده تا از نظراتش را نوشته بود. بعضی هایش اینطور بودند: داشتن ایمان به خدا و خداجویی؛ مقلد امام بودن و پیروی از رساله ایشان؛ شغل من پاسدار است؛ مشکلات آینده جنگ؛ مکان زندگی؛ انگیزه ازدواج، رسیدن به کمال.»عبارت ها کوتاه بود؛ اما هر کدام یک دنیا حرف داشت برای گفتن.

آری عبارت ها کوتاه بود و پرمغز، در عوض این روزها حرفها زیاد است، به بهانه ایجاد شناخت برای ازدواج، هر شب ساعت ها در شبکه های مجازی و در نهایت با باری از گناه یکی جا می زند.

همسر شهید اسماعیل دقایقی چادرش را تکانی می دهد تا خاکش محو شود « پسر عمه، دختر دایی بودیم و در جریان انقلاب، بیشتر به دو هم‌رزم شباهت داشتیم تا فامیل. زمستان 56 بود که از من خواستگاری کرد و من که آن موقع در سرم تب و تاب انقلاب بود، خیلی به من برخورد. یک سال و چند ماه از این جریان گذشت و در این بین، او بود که با اصرار و خواندن آیات و روایات، سعی در متقاعد کردنم داشت؛ تا اینکه یک بار برای اتمام حجت آمد و گفت: معصومه، خودت می دانی که ملاک من برای انتخاب تو، ظاهر و قیافه نبوده ولی اگر باز فکر می کنی این قضیه منتفی است بگو که دیگر با اصرارم تو را اذیت نکنم، نشستم و با خودم خلوت کردم. روایت دیده بودم که اگر خواستگاری برایتان آمد و با ایمان و خوش اخلاق بود، رد کردنش مفسده به دنبال دارد؛ هیچ دلیلی برای رد کردنش به ذهنم نرسید، گفتم موافقم.»

اما گویا این شیرزنان آموخته بودند که چگونه سفره زندگی خویش را پهن کنند و نانی در آن بگذارند؛ آموخته بودند که خوشبختی به دل خوش است نه به دلخوشی؛ آموخته بودند که به دنبال زندگی آماده نباشند بلکه باید زندگی خویش را بسازند؛ نمونه اش هم شیرزنی چون همسر ابراهیم همت؛ «بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی كردیم و بعد راهی سفر شدیم‌. مدتی در پاوه زندگی كردیم و بعد هم به دلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهه‌های جنوب رفتیم، من در دزفول ساكن شدم‌. پس از مدت زیادی گشتن، اتاقی برای سكونت پیدا كردیم كه محل نگهداری مرغ و جوجه بود‌. تمیز كردن اتاق مدت زیادی طول كشید و بسیار سخت انجام شد‌. فرش و موكت نداشتیم، كف اتاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه كردم و به پشت پنجره آویختم‌. به بازار رفتم و یك قوری با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خریدم‌. یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛ یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلا غذای پختنی نخوردیم. این شروع زندگی ما بود. به دلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمه‌های شب به خانه مي‌آمد و سپیده‌دم از خانه خارج مي‌شد‌. شاید در این دو سال ما یك ۲۴ ساعت بطور كامل در كنار هم نبودیم‌.»

مقام معظم رهبری هم در سخنانشان این نکته را بسیار یادآوری می کنند؛ «توقعات مادی زیاد و بالا، موجب تنگی معیشت و موجب ناراحتی خود انسان می شود. اگر انسان توقع خودش را از زندگی توقع کمی قرار دهد، این مایه سعادت خواهد بود.»

در حال حاضر هم توقعات بسیار معمولی است، یک خانه، ماشین و یک شغل پردرآمد، دیگر کمتر چیزی است که یک دختر می تواند توقع داشته باشد!.

همسر شهید محمدعلی رجایی تائید می کند «خرید طلا و جواهرات برای عروس، مثل همیشه رسم بود؛ ولی این ها با وضع مالی یک معلم ساده جور در نمی آمد. از طرفی هم عزت نفسش اجازه نمی داد، جوری مطرح کند که اثر بدی داشته باشد یا باعث ناراحتی شود، ضروریات را می خرید؛ به طلا و جواهر که می رسیدیم می گفت: «آنها باشد سر فرصت، در وقت مناسب با سلیقه یکدیگر بخریم.» خوشم می اومد که چنین عزت نفس و مناعت طبعی داشت.»

همسر شهید محمد ابراهیم همت گل ها را بر روی مزار پر پر می کند و خاطره دیگری به ذهنش خطور می کند؛ « همان روز خواستگاری یا زمان خواندن خطبه عقد بود که مادرم گفت: قول می دهد که سیگار نکشد. من هم گفتم: مجاهد فی سبیل الله که نباید سیگار بکشد؛ سیگار کشیدن دور از شأن ایشان است. وقتی برگشتیم خانه، رفت جیب هایش را گشت؛ سیگارهایش را درآورد، له شان کرد و داخل سطل ریخت، گفت: « تمام شد، دیگر هیچ کس دست من سیگار نمی بیند.» همین هم شد. یکی دو سال از ازدواجمون می گذشت، نزد او رفتم و گفتم: « این بچه گوشش درد می کنه؛ این سیگار را بگیر یه پک بزن، دودش را فوت کن توی گوشش»، گفت: « نمی تونم، قول دادم دیگه سیگار نکشم.» گفتم: « بچه داره درد میکشه»، گفت: « ببر بده همسایه بکشه و توی گوشش فوت کنه، دیگه هم به من نگو.»

تعهد است که مرد را مرد می کند ولی مهم تر اینکه زنانی اصیل، اصل و اصالت زندگی را به مادیات ترجیح می دادند و با چنگ و دندان زندگی را حفظ می کردند. در جامعه کنونی هم زنانی وجود دارند که با وجود تمامی سختی های مادی، عاشقانه زندگی می کنند اما باز هم می بینیم افرادی که زرق و برق زندگی و معیارهای مادی را بر معیارهای انسانی ترجیح می دهند.
 
06193/193/20
کانال اطلاع رسانی: https://telegram.me/imnanews
 
کد مطلب: 263609