گفتگوی اختصاصی ایمنا با مرمتگر و باستان شناس پیشکسوت کاشانی(1)؛

موزه، شناسنامه ماست/ کار با پروفسور گیرشمن، سراسر خاطره و تجربه بود

تاریخ انتشار : دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۰۶:۰۰
Share/Save/Bookmark
روزی که عباس اعتماد فینی، باصلابت گفت «آیا ما شرمنده تاریخ نخواهیم شد؟!» را خوب یادم هست...
 
به گزارش ایمنا، آن روز استاد اعتماد فینی در مراسم نکوداشت روز جهانی موزه و میراث فرهنگی که سال 1395 در باغ موزه چهلستون برگزار شد، چنین گفت: «میراث فرهنگی، تنها سنگ نوشته ها و ظروف سفالین و کتیبه ها و گچبری و مقرنس ها و منبت کاری ها و قلمکاری ها و مانند اینها نیست، انسان ها و اندیشه هایشان ارزشمندترین میراث اند که از دیروز به امروز و از امروز به فردا می رسد. شگفتا بر لب دریا، لب دریادلان خشکیده است. گرسنه سر بر گنج نهادن و تشنه بر لب دریا جان ندادن در حوزه فرهنگ نیز مصداق دارد. تا گرسنگی و تشنگی را در چه بدانیم و سیرابی را کجا و در چه جستجو کنیم؟ چه چیز را گنج بشماریم و دریا بدانیم؟ راستی این جمله‌ی آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد، مصداقش کدام جامعه است؟ کدام انسان است؟ خود کیست؟ بیگانه کدام است؟ آیا هنوز هم باید اندیشه ها را گذاشت و به دنبال سفاله ها و سنگواره ها و فسیل ها گشت؟ ای کاش می شد موزه ارزش ها را ساخت و جهانیان را به بازشناخت آثار باستانیِ آن فراخواند. کاش می شد مینیاتوری از عرفان کشید و نقشی از ایمان ترسیم کرد و ارزش ها را قاب گرفت و در نمایشگاه دل ها به نمایش داخلی گذاشت. کاش می شد پاکی های اهل نظر را در وادی ها و کوه ها و تپه های معرفت، به موزه فرهنگ ها سپرد. به کدام میراث فرهنگی باید ببالیم؟ وقتی اندیشمندترین فلاسفه جهان در برابر قله فرهنگ ایران سر تعظیم فرودمی آورند، وقتی مستشرقین بزرگ در برابر داریوش، خشایارشا و شاپور خاضعند، وقتی آثار مولفان ایرانی اسلامی را با دلارهای میلیونی خرید و فروش می کنند، آیا لازم نیست فرهنگ گذشته مان را نامه ای کنم  آن را در پاکتی از زمان عصر قرار دهیم و تمبری از ایثار بر آن بزنیم و به نشانی همه خانه های دلهای محله شوق، خیابان های شهر طلب پست کنیم؟ اگر ندانیم گنجینه ما چیست و اگر نتوانیم رمز قفل صندوق فرهنگ را برای متقاضیان روز بشناسانیم یا بگشاییم، شرمنده تاریخ خواهیم شد» 
حالا بعد از 6 ماه غنیمت فرصتی حاصل شد تا با استاد عباس اعتماد فینی، باستان شناس و مرمتگر پیشکسوت کاشان که اکنون در «موزه سیلک» فعالیت دارد، به گفتگو بنشینم و چه لحظه های به یادماندنی که با ایشان رقم خورد و چه سخنان نابی که از ایشان شنیدم.
 
استاد چگونه شد که به عرصه باستان شناسی و مرمت وارد شدید؟
من عباس اعتمادفینی فرزند استاد احمد اعتماد هستم و در سال ۱۳۱۵ در فین کاشان به دنیا آمدم. آقای «رومن گیرشمن» باستان شناس فرانسوی در سال 1311 کارش را در سیلک شروع کرد و همان سال مرحوم پدرم در سیلک با آقای گیرشمن آشنا شده و کارش را شروع می کند و این همکاری صادقانه 34 سال طول می کشد یعنی تا سال 1345 و بنا به درخواست آقای رومن گیرشمن، پدرم از دولت فرانسه «مدال مطلای کار» می گیرد و حاصل این همکاری صادقانه، ورود من به جرگه باستان شناسی فرانسوی ها در سال 1327 بود، یعنی زمانی که دقیقاً 12 سال داشتم. به این ترتیب 18 سال با آقای گریشمن کار کردم و بعد هم 10 سال با جانشین ایشان یعنی با پروفسور «ژان پرو» که باستان شناسی فرانسوی بود کار کردم.
اولین همکاری شما با پروفسور گیرشمن آغاز شد. این فعالیت در کدام منطقه بود؟
من سال 1328 به جرگه باستان شناسان فرانسوی پیوستم و اولین کار من با گروه پروفسور رومن گیرشمن در سال ۱۳۲۸ در ایوان کرخه خوزستان بود.
چطور شد که از شوش به کاشان آمدید و همکاری شما با دکتر صادق مَلِک شهمیرزادی شروع شد؟
من سال 1345 به دلیل اینکه همسرم با ماندن در شوش موافق نبود، از شوش به کاشان و شهر فین آمدم، آن زمان با «الیزابت کارتر» در شوش همکاری می کردم که یادم هست هنگام ترک شوش، خانم کارتر به من گفت: «شما اکنون از دریا بیرون می روی و در یک کاسه آب زندگی خواهی کرد». در فین یک زمین کشاورزی خریدم و باغ کوچکی درست کردم و حدود چهارسال در این باغ کارمی کردم. بعد دیدم بچه های محله مان کتابخانه ندارند برای همین یک کتابخانه در حسینیه محله «فین علیا» درست کردم و وقتم را در این کتابخانه با بچه ها می گذراندم تا این که 14 دی ماه 1380 ساعت 10 شب تلفن منزل به صدا درآمد و آن طرف تلفن دکتر «صادق ملک شهمیرزادی» بود که از من خواست در «طرح بازنگری سیلک» همکاری کنم، چراکه بعد از آقای گیرشمن، سیلک به مدت 70 سال رها شده بود و آقای دکتر شهمیرزادی باتوجه به علومی که به کمک باستان شناسی آمده مانند متالوژی، جانورباستان شناس و جانورگیاه شناس، تحولاتی ایجاد کرد ولی اصل کار که آقای گیرشمن عوض نشد.  البته  دیدار اولیه من با دکتر صادق ملک شهمیرزادی به زمانی برمی گردد که ایشان در «هفت تپه» در کنار آقای دکتر نگهبان کار می کردند و این آشنایی وجود داشت تا بعد از حدود 26 سال یعنی در سال1380 که ایشان برای همکاری در سیلک با من تماس گرفتند و از من هم خواستند که با شناختی که در حفاری ها داشتم کمکشان کنم. من هم تا جایی که توانستم با ایشان همکاری کردم و کاملاً از من رضایت کامل داشتند. به این ترتیب من از سال 80 تاکنون در سیلک هستم و به اندازه ای که در توانم هست از این ودیعه هایی که به ما سپرده شده حفظ و حراست می کنم و تا هروقت بخواهند می مانم و هروقت نخواهند دیگر نخواهم آمد.
کتابخانه ای که در فین ایجاد کردید هنوز هم پابرجاست؟
کتابخانه در حسینیه فین علیای کاشان و به طرح زمان خیام ایجاد شده بود (منظورم از طرح زمان خیام این است که در این کتابخانه، شمع و پشتی و جاجیم قرار داده بودم و از سینی های مسی و چهارپایه برای نمایش کتاب ها استفاده می کردم و صحنه ای رومانتیک داشت)، این کتابخانه بازدیدکننده زیادی هم داشت. من می خواستم یک کتابخانه فوق العاده درست کنم اما چون همیشه در مذهب دو دستگی و سه دستگی هست با من موافقت نکردند که این کتابخانه را در آن حسینیه آنطور که می خواستم ایجاد کنم؛ آن کتابخانه دیگر نیست ولی یک کتابخانه دیگر با کمک اهالی و دولت در جوار آن کتابخانه قبلی ایجاد کردیم که هنوز هم فعال است.
درحال حاضر شما مشغول چه فعالیتی هستید؟
من درحال حاضر در موزه سیلک هستم و یکی دو کار انجام می دهم، یکی این که موزه دار هستم و یکی اینکه به مردم بلیت می دهم و آثار موزه را برای بازدیدکنندگان تشریح و توضیح می دهم و به علت این که با زبان فرانسه آشنایی دارم برای بازدیدکنندگان فرانسوی زبان توضیح می دهم.
پس شما موزه دار موزه سیلک هستید، از دیدگاه شما، موزه دار چه تعریفی دارد و یک موزه دار خوب باید چه ویژگی داشته باشد؟
موزه دار کسی است که در قلب خودش یک دانشگاهی داشته باشد که این آثار را دوست داشته باشد؛ آثار را که دوست داشته باشد خودش حفاظت می کند، خودش تبلیغ می کند، خودش اینها را نگهداری می کند. الان کلید سفالینه های سیلک در جیب من است، من اینها را خودم پرورش دادم و حفظ و حراست می کنم و حتی از بچه خودم هم بیشتر دوستشان دارم. موزه، شناسنامه ما مردم است، تاریخ، گویای تمدن ماست، بحث کهنه و مدرن و نوع جنس مطرح نیست بلکه سفال شکسته ها هم ارزش دارد و همه اینها جزئی از ابهت و تاریخ ماست و نمی توانیم بگوییم که کدام اثر بهتر و موزه ای است.

پروفسور گیرشمن در کارشان چه ویژگی خاصی داشتند که شما همواره به یاد خواهید داشت؟
کار با آقای گیرشمن همه اش خاطره است و مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد. من کارم در سیلک ساعت 9 صبح شروع می شود ولی باور بفرمایید من 8 و نیم اینجا هستم چون این تعلیم و تربیت را آقای گیرشمن به من داده که زودتر بیایم و اگر شد 5 دقیقه دیرتر بروم و هیچ وقت نشده که من قبل از ساعت مقررم بروم و همیشه 5 دقیقه دیرتر می روم. آقای گیرشمن از نظر علمی 20 جلد کتاب و 300 مقاله درباره فعالیت هایشان در حوزه باستان شناسی ازجمله درباره خط میخی نوشته است. گیرشمن یکی از پرکارترین کسانی بود که در جرگه باستان شناسی خدمت فراوانی انجام داد. وقتی از ایران می رفت به من یک دستخط داد که در آن من را به عنوان یک متخصص مرمت آثار تاریخی معرفی کرده و گفته است که من می توانم کار حفاری را با ظرافت خاصی انجام بدهم و در آخر نوشته بود که «چون باید ایران را ترک کنم متأسفم که از ایشان جدا می شوم».
خانم تانیا گیرشمن دندانپزشک بودند، آیا ایشان در زمینه باستان شناسی و مرمت متخصص بودند؟ ارتباط تانیا گیرشمن با شما چگونه بود؟
خانم تانیا گیرشمن با من خوب نبود.(باخنده)
چرا؟
چون من یک مقدار شیطان بودم و کمی در کارش دخالت می کردم و من را خیلی دوست نداشت ولی خب واقعاً تا آخرکار با هم مشکلی به آن صورت نداشتیم. یک روز در شوش دانیال یک مجسمه گلی سرکار پیدا شد و من فوری از آن با گچ قالب گیری کردم چون پدر من بنای ماهری بود و من هم یادگرفته بودم، به هرحال این را درست کردم و به آقای گیرشمن دادم ولی ایشان خیلی ناراحت شد. با خانمش تانیا گیرشمن من را صدا کردند و یک مقدار من را دعوا کردند که چرا اینکار را انجام دادم اما کمی بعد به من هدیه دادند و رضایت من را حاصل کردند که من را ترسانده بودند و از این به بعد به من گفتند که می توانید به خانم گیرشمن در کارها کمک کنید و این طور شد که من مرمت اشیا را از آن روز به بعد یاد گرفتم و مرمت بنا را هم که نزد پدرم آموخته بودم. به هرحال من کار وصالی را از خانم تانیا گیرشمن یادگرفتم و در خیلی کارها کمکش می کردم. یادم هست یک روز خانم گیرشمن شیرینی درست می کرد و در شیرینی هایش کراپ کهنه می ریخت، خب من هم در یک خانواده مذهبی بودم، یک شیرینی را به من داد و من چون کراپ در آن ریخته بود آنطور که او متوجه نشود شیرینی را در سطل زباله ریختم ولی گویا او من را زیرنظر داشت و بعداً از من پرسید که چرا شیرینی من را دور انداختی؟ گفتم من کراپ نمی خورم، گفت خب شیرینی را به من میدادی چرا دور انداختی... خلاصه کمی با هم بحث و جدل داشتیم ولی سطحی بود. او کمی مغرور بود که البته حق هم داشت.

این گفتگو ادامه دارد...
شیرین مستغاثی
12168/135/15
کانال اطلاع رسانی: https://telegram.me/imnanew
کد مطلب: 265443
 


 
پربیننده ترین ها
پربحث ترین ها